تبليغاتX
خانه کودکان افغانستان

خانه کودکان افغانستان

 

 

باز آمد.....!!!!

باز آمد ماشین پولیس، روبروی مدرسه                  باز آمد چند نفرپولیس رو بسوی مدرسه              

هیس! هیس! بچه ها! و ناگهان سکوت!               باز هم هجوم ترس و دلهره ز هر سوی مدرسه        

اشکها ز چشم روانه شد، رنگها ز رخ پرید            باز آه و ناله شد،آن، های و هوی مدرسه

 گفت آن مدیر مهربان، با دوچشم پر زاشک          دیگر ز صبح روز بعد نیایید سوی مدرسه

ناگه ز انتهای صف کودکی هوار زد:ای خدا!           باز من کجا روم دربدر به جستجوی مدرسه؟

از آن همه آرزوی رنگ رنگ کودکان                       برای من چرا محال گشته است آرزوی مدرسه؟

دین ما یکی، خدا یکی، زبان ما یکیست!              چرا منم که منع می شوم ز عطر و بوی مدرسه؟

دری پلمب گشت، کودکی به کنج خانه رفت           باز هم گرفت گرد و خاک چشم و روی مدرسه

روزها یکی یکی برفت، ماه شد، سال شد!            کم کمک ز یاد رفت،آن همه گفت وگوی مدرسه 

جمشید نمره اول و  منیژه بیست شد،آفرین!           هر صبح حسن گذر کند، فقط ز روبروی مدرسه!

روز جمعه ۲۸ بهمن- یک روز دلگیر وقتی که درماندگی به اوج رسیده بود سرودم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:9  توسط گل سرخ  | 

 

روز اول مدرسه، روز آخر مدرسه!

این روزها تأسیس مجتمع فرهنگی امیرالمؤمنین(ع) وارد دوازدهمین سال خود می گردد. مرکزی که در این دوران فراز و فرودهای زیادی را دید اما هنوز همچنان نقطه امیدی است برای بسیاری از کودکانی که به دلایل مختلف پشت در مدراس دولتی مانده اند. جا دارد که از بنیانگذار این مجتمع یعنی جناب آقای مرادی که با نیت خیر آنرا بنیانگذاری نمودند یاد گردد و همینطور سرکار خانم دکتر مرضیه شریفی مدیریت مجتمع فرهنگی- آموزشی ثارالله که راهنمایی ها و همراهی های  دلسوزانه و ارزشمندی را در بدو راه اندازی مجتمع نموده و تجربه ی خود را بدون چشم داشتی  عرضه نمودند و همینطور جناب مهندس ترابی که با منطقه آشنا بوده و در جذب و اطلاع رسانی مردم محل نهایت همراهی را نمودند. بنده اگرچه در زمان افتتاح مجتمع افتخار حضور را نداشتم اما قبل از راه اندازی و در رایزنی ها  اولیه از جمله در اولین جلسه ملاقات با خانم شریفی که به همراه آقای مرادی به مدرسه ثارالله رفتیم و برای اولین بار پا به یک مکان آموزی ویژه مهاجرین می گذاشتم. که خوشبختانه در همان ابتدای شروع صحبتها و طبق رسوم مردم افغانستان بعد کنکاش و  ریشه یابی خانوادگی با ایشان فامیل در آمدم و یادم آمد که در کودکی ایشان را در همان روستای علی چوپان و در خانه ی فامیل ها دیده بودم و در ضمن بعداً مکشوف گشت که مادرم هم با مادرشان خواهر خوانده بوده است در دوران جوانی!

اگرچه خانم شریفی در ابتدا به علت نا آشنایی تمایلی به همکاری نشان ندادند اما بعد از اینکه فامیل درآمدیم بسیار تحویل گرفته و یادم می آید در آن هوای گرم دوتا نوشابه ی زرد خنک برایمان آوردند! همانجا اعلام همکاری نموده و منطقه ی زمزم را برای تأسیس مدرسه پیشنهاد کده و آقای مهندس ترابی که همسرشان در این منطقه قابله بوده و و خودشان هم کلاسهای پراکنده تقویتی برای بچه های مهاجر برگزار می نمودند را معرفی نمودند که یک روز دیگر هم به همراه خانم شریفی و آقای مرادی جلسه ای در منزل ایشان برگزار شد. ایشان هم از راه اندازی مکتب در این منطقه بسیار استقبال نموده و اعلام همکاری نمودند به گونه ای که  همانروز چند تا بنگاه را به همراه خانم شریفی و آقای مرادی و خود مهندس ترابی دنبال مکانی برای مدرسه گشتیم.

اما بعد از آن به خاطر آنکه قرارداد خانه مان به سر آمده بود رفتم مشهد و مدتی درگیر گرفتن پول رهن از صاحب خانه که خود داستان مفصلی دارد و تعویض خانه بودم و نتوانستم در راه اندازی مدرسه حضور داشته باشم اما دورادور جویای جریان کار از آقای مرادی بودم.

زمانی که دوباره آمدم تهران واحد دوم در آستانه راه اندازی بود و آقای قدرت الله افشار و محمد نسیم انصاری و محمدامین مرادی برادر آقای مرادی و دایی های شان محمدآقا و حسن آقا حضور فعال داشتند و در واحد یک دانش آموزان دختر و پسر با جمعیت زیاد در هر کلاس با هم و روی موکت مشغول درس خواندن بودند. عصر و زمان تعطیلی مدرسه بود که به نزدیکی مدرسه رسیدم، دنبال نشانی مدرسه می گشتم که دیدم چند تا دانش آموز پسر و دختر کیف به دوش که می شد تشخیص داد افغانی هستند ازروبرویم می آیند. از دو تا از پسرهای حدوداً 12، 13 ساله نشانی مدرسه پرسیدم که گفتند مدرسه آقای مرادی را می خواهید آنجاست. جالب بود که حدوداً یک هفته بعد از آن خودم معلم همین دانش آموزان که کلاس پنجم بودند شدم و آنها همیشه این را نزد بقیه بچه ی کلاس با افتخار یاد می کردند که آقا معلم را اولین دفعه ما دیدیم و مدرسه را نشانش دادیم!

وارد مدرسه که شدم حیاط مدرسه تقریباً از دانش آموزان خالی بود. آقای حسن مرادی را روی حیاط دیدم در حالی که سیگاری روشن در دست داشت به بچه هایی که روی حیاط بودند امر رو نهی می کرد که  بروند بیرون از مدرسه. بعد از احوال پرسی با هم رفتیم داخل دفتر مدرسه که همان در واقع آشپزخانه منزل بود. داخل دفتر نشسته بودم که از کلاس روبه رویی که درب آن یک پرده نازک بود خانم جوانی که بعداً فهمیدم اسمشان خانم شیما صمدی و معلم هست آمد بیرون و دفتر حضور غیاب معلم ها امضا کرده و رفت.

از فردای همان روز کارم را در واحد دو که در حال ثبت نام دانش آموزان و راه اندازی بود شروع کردم وکار ثبت نام و تعین سطح بسیاری از دانش آموزان را انجام می دادیم به همراه مهندس افشار.

بعد از چند هفته که کم کم کلاسها رو به راه تر شد برخی از دروس دوره راهنمایی را گرفتم. اولین درسی هم که دادم درس ریاضی بود برای بچه های کلاس اول راهنمایی. اگرچه قبل از آن و در دوران تحصیلم شاگرد خصوصی زیاد داشتم اما با وجود آن در شروع کلاس خیلی استرس داشتم. کلاس ما یکی از اتاقهای بزرگ واحد دوم بود و تخته سیاه مان هم پنجره ی کشوویی یکی از کلاسها که روی صندلی گذاشته بودم و با ماژیک روی آن می نوشتم تا چند هفته بعد که صاحب تخته سیاه شدیم.

به این ترتیب کم کم شدم آقا معلم بچه های راهنمایی در دروس فارسی، ریاضی، املا و انشا و همینطور معلم پسران کلاس پنجم در شیفت عصر. علاوه بر آن پس از مدتی از سوی آقای مرادی در شیفت صبح هم 3 روز در هفته به عنوان ناظم در واحد یک مقرر شدم، با حقوق ماهی 40 هزار تومان.

با توجه به آنکه ابتدای تاسیس مجتمع بود طبعاً کارها هم به همان نسبت زیاد، هر کاری بود باید انجام می دادیم از باز کردن صبحهای زود درب مدرسه تا برنامه ریزی برای برگزاری مراسم ها و برنامه ریزی کلاسها، رسیدگی به دعواهای بچه ها و تنبیه دانش آموزان متخلف و جارو زدن کلاسها و پاسخگویی به والدین و تعیین سطح دانش آموزانی که با مدرک و بدون مدرک با سطوح سواد مختلف مراجعه می کردند و دریافت شهریه و مشاوره به مدیر مدرسه در انجام کارها و ....

اوایل زمستان آقای یعقوبی هم به جمع مدرسه پیوست اگرچه مدتی بعد از آمدن ایشان برادر آقای مرادی به دلایلی از مدرسه رفتند. آقای یعقوبی که لیسانس علوم تربیتی بودند وظیفه ی آموزش معلمان و همینطور ناظمی شیفت صبح و مدتی هم معلمی کلاس دوم ابتدایی را برعهده گرفتند.آقای افشار هم تعدادی از دروس کلاسهای دوره های راهنمایی و ناظمی یک شیفت دیگر را برعهده داشتند و علاوه بر آن مسوول امور کامپیوتر هم بودند.و آقای دکتر زواری که عاشقانه به مدرسه می آمد و با خود «طراوت» را به ارمغان آورد و ... چشم برهم زدنی سال رو به اتمام رفت و سالها گذشت.

اکنون مدرسه وارد دوازدهمین سال تاسیس خود می شود و هرکدام از دوستان بعد از مدتی همکاری با مدرسه راه دیگری را برگزیدند.آقای یعقوبی رفتند برای استادی دانشگاه بامیان، آقای افشار رفتند دنبال ایده ها و طرحای خلاقانه خودش که در آن زمان تولید میوه های مصونی بود، آقای علی احمدی هم رفتند داخل و در وزارت مخابرات مشغول شدند، آقای امین مرادی کارگاه تولیدی خیاطی راه اندازی نمودند و آقای خود آقای مرادی هم بعد از چنیدن بار رفت و آمد به کابل و دیدن زمینه فعالیتهای اقتصادی در آنجا به قول خودشان رفتند دنبال پنیر تازه تر، سید علی موسوی که کارش فیلم و فیلم سازی بود به گمانم رفتند با تلویزیون تمدن همکاری نمایند که آن زمان در بدو تاسیس بود و بسیاری از دوستان دیگری که بعدها آمدند  و رفتند که در فرصتهای دیگر اگر عمری باقی بود روز آخر هرکدام از همکاران را تا جایی که ذهنم یاری دهد مفصل تر خواهم نوشت. اما به قول معروف در این سالیان دوازده گانه علی ماند و حوضش هرچند حرفها و حدیثهای فراوانی گفته شد و شنیده شد. و باز اما این پنیر هیچگاه برایم بوی کهنگی نگرفت و هرسال بو و طعم و لذت این پنیر از سال قبل بیشتر و بیشتر شد زیرا آنقدر ظرفیت کار و بروز خلاقیت و شادی و لطافت و لبخندهای معصومانه در این کار دیدم که اگر تا آخر عمرم هم دراین  وادی فعالیت کنم  هرگز این پنیر بوی کهنگی نخواهد گرفت. این روزها افق روشن دیگری فراروی مجتمع امیرالمؤمنین(ع) در حال ظهور است که امیدوارم به یاری خداوند این مرحله را هم با موفقیت پشت سر بگذارد تا این نهالی که سالها پیش تحویل گرفتم و اکنون به درخت تنومندی شده و قریب نیمی از معلمان آنرا شاگردان سالیان قبلش تشکیل می دهد راه خویش را با اطمینان بیشتری ادامه داده و در خدمت کودکان هموطن باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 21:20  توسط گل سرخ  | 

 

 

سنگ و قورباغه!

نمی دانم کجا خوانده یا از کی شنیده بودم که:

بچه ها شوخی شوخی سنگ می اندازند اما قورباغه ها جدی جدی می میرند!

چند روز قبل دوستی که از قضا خودش هم زمانی در این مدرسه بود و اکنون در شهر فرنگ سیر آفاق انفس می کند زنگ زده بود که من سرهنگ .... هستم چرا مدیر مکتب خودش را معرفی نمی کند. خودم که همانجا ایستاده بودم دیدم که دفتردار بیچاره رنگ از رخسارش پرید و با من من گفت باشه به ایشان می گویم. چند هفته قبل از این موضوع هم به مدرسه گیر داده بودند و ما گوش به زنگ بودیم که کی مانند عزارییل جانمان را خواهند گرفت. با این تلفن هم در تمام مدرسه حالت اضطراری اعلام شده و تمام پرونده های بچه ها و همکاران و کامپیوتر ها و دیگر وسایل را منتقل کرده و به خانه یکی دو نفر از همکاران فرستادیم تا اگر خدای ناخواسته آمدند بگوییم اینجا خانه است و ما تخلیه کرده ایم!

 به آن دوست ایرانی ام که خدای در همه حال نگهدارش باشد و سپر بلای مدرسه شده بود هم زنگ زدم و قضیه را گفتم که همان شب از مشهد حرکت کرد. خلاصه چهار پنج روزی همگی در آماده باش کامل و ترس و استرس فراوان به سر می بردیم که صبح پنج شنبه خودم زنگ زدم به این دوستم در یونان که ازش خبری بگیرم. بعد از حال و احوال پرسی گفت چی شد سرهنگ نیامد؟ گفتم تو از کجا خبر داری؟ که گفت بابا من بودم دیگه. چند دفعه زنگ زدم به گوشیت که بهت بگویم بچه هایم پرواز کرده اند و این خبر خوش را بدهم چون گشی ات را بر نداشتی زنگ زدم مدرسه و خواستم کمی سر به سرت بگذارم!

از شنیدن این حرف هم خوشحال شدم و هم بسیار ناراحت. خوشال از این بابت که خدا را شکر گیر دادنی در کار نبوده است و ناراحت از این بابت که چرا کسی که زمانی خودش در عمق این نگرانی حضور داشته و کاملاْ فشار روانی ناشی از این موضوع را درک می کند اینگونه شوخی کرده است. بلافاصله یاد این شعر یا نوشته افتادم که بچه ها شوخی شوخی سنگ می اندازند اما قورباغه ها جدی جدی می میرند!

و در آخر گفتم باشد طلبت ای دوست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 12:59  توسط گل سرخ  | 

  

                                      

مشک یازده سوراخ!

روز چهار و پنج شنبه هفته گذشته شاگردان ابتدایی دختر و پسر رفتند اردو. پسرها را بردیم باغ وحش و شهربازی و دخترها را پارک که یک مکان دیدنی با درختان زیاد و مجسمه های سنگی و راه پله های فراوان و در قسمت بالای شهر است. چون این روزها هوا خوب است اکثریت مدارس برنامه اردو دارند. همزمان با شاگردان ما تعداد زیادی از شاگردان مکاتب دولتی هم آمده بودند. با لباسها و روپوشهای یک شکل و رنگ وارنگ و چهره های تر و تازه و چاق و چله. اگرچه شاگردای مکتب ما هم همگی لباس فرم دارند اما در روز اردو به شاگردان گفته شد با هر لباسی که دوست دارند بیایند و می توانند لباس فرم مکتب را نپوشند.  با وجود اینکه به کمک سایر همکاران تلاش بسیاری در مکتب انجام شده تا رفتارهای اجتماعی و جمعی به دانش آموزان آموزش داده شده و به قولی جامعه پذیر شوند اما با تمام خوبی هایی که شاگردان ما دارند متأسفانه در این اردوها دیدم که کنترل شاگردان در جمع های شلوغ و پر هیجان بسیار سخت است و روحیه ی تک روی و خودخواهی و فقط به فکر خود بودن که شاخصه ی منفی و بارز مردم ما است در بسیاری از شاگردان و به خصوص پسرها به وضوح دیده می شود. 

شرایط پر استرس مهاجرت، بی سوادی بسیاری از خانواده ها خصوصاً مادرها، پرجمعیت بودن اکثر خانواده ها و در کنار آن فقر مالی و کوچک بودن منازل مسکونی، کار کردن و دست فروش بودن بسیاری از شاگردان و سروکار داشتن روزانه آنها با انواع و اقسام آدمهای ناجور، بی توجهی به نیازهای عاطفی فرزندان و بی اهمیتی به تربیت آنها، وجود آثار روانی مخرب ناشی از جنگ و سالها درگیری بر روی خانواده ها و خصوصاً پدرها و انتقال آن به سایر اعضای خانواده، تحقیر و عدم پذیرش در اجتماع از طرف جامعه میزبان، خوی و خاصیت زورگویانه و پدرسالارانه در اکثر خانواده ها و از طرف دیگر در کنار همه این شرایط نامطلوب گسترش وسیع و بدون کنترل استفاده از برنامه های ماهواره که در بیشتر خانواده های مهاجرین دیده می شود و به تبع آن رشد سریع و نامتوازن آگاهی کودکان و مقایسه خانواده توسط فرزندان با خانواده های جامعه میزبان، استفاده ناصحیح از موبایل و فنآوری جانبی آن مانند بلوتوث که سبب بلوغ زودرس کودکان شده است و همینطور شکاف نسلی که از این رهگذر بین والدین و کودکان آنها پدید آمده است سبب شده که کار تربیت و آموزش کودکان و مکتب و مربیان آن بسیار سخت تر از پیش شود. به عنوان نمونه طبق نتایج تحقیقی که بین دانش آموزان دختر و پسر دوره راهنمایی انجام شد اکثریت قریب به اتفاق آنان دارای تلفن همراه بوده و یا به شکلی از آن استفاده می نمایند و آشنایی کامل با نحوه ی استفاده از ابزارهای جانبی آن داشته و تبادل بلوتوث و اس ام اس داشته اند در حالی که طبق اظهارات همان دانش آموزان بسیاری از والدینشان آشنایی چندانی با این بخش از کارکردهای تلفن همراه ندارند. قسمت بد قضیه آنست که بر اساس همین تحقیق اکثریت شاگردان (حدود 65 درصد) بیش از یکبار از طریق گوشی تلفن همراه فیلمهای غیر اخلاقی را دیده و یا در اماکن عمومی مانند اتوبوس ها، مترو و حتی در ایام محرم و در حسینیه ها و سایر جمع های عمومی به تبادل اینگونه تصاویر و فیلمها پرداخته اند.

به همه ی  این مشکلات، اگر غیر حرفه ای بودن مربیان مکتب و نبود امکانات برای آموزش مستمر و عدم آشنایی آنها با آخرین روشهای تربیتی و آموزشی را هم اضافه نماییم و باز هم همه ی اینها اضافه شود به تحصیل و تدریس قاچاقی که باید هر ساعت و هر روز منتظر تعطیلی مکتب بود، آنوقت به قول معروف می شود مشک یازده سوراخ که اگر ده سوراخ آنرا با ده انگشت هم بگیرید باز هم از سوراخ یازدهم نشتی خواهید داشت!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:49  توسط گل سرخ  | 

 

دست راست

۶-۷ سال قبل یک روز که آقای مرادی دوست عزیزم در مورد مدرسه و فعالیتهای آن گپ می شد گفت در این مدت تو برایم حکم دست راست را داشته ای. آن روز اگرچه خیلی به آن حرف فکر نکردم اما امروز که بعد از سالها یکی از بهترین همکاران از کتب می رود مفهوم آن حرف را با تمام وجودم درک می کنم. با وجود همکاران بسیار خوبی که در این مدت در مجموعه مکتب بوده است اما خیلی کم همکاری را در این مدت داشته ام که جامع بسیاری از ویژگیهای اخلاقی مانند صداقت٬ دقت٬ پشتکار٬ کم حرفی٬ نجابت٬ رازداری٬ امانت داری٬نظم و دلسوزی را یکجا داشته باشد. به یقین در این مدت که با ایشان افتخار همکاری را داشتم این صفات را در ایشان به عینیت یافتم و دیدم. در تمام غمها و شادی های مدرسه شریک بود. زمانی که مکتب بسته شد اولین بار اشک را در چشمان ایشان دیدم و  ندیدم که یک روز از سختی و فشار کار شکایتی کنند. وقتی که در مکتب حضور داشتند خیالم از بابت همه امور راحت بود و مطمئن بودم که اگر مشکلی درونی در مکتب بروز کند بهترین تصمیم را برای حل آن مشکل خواهند گرفت٬ دلسوزانه و دوراندیشانه. خیلی ها موفقیت و نظم مکتب را از مدیریت اینجانب می دانستند اما کمتر کسی از بیرون می دانست  که بخش عمده ای از مشکلات مکتب  بر دوش  ایشان است و برنامه هایی را که طرح می شد به بهترین شکل اجرا می کرد. در دو سه سال اخیر که قسمت عمده ی مسؤولیت مکتب به ایشان سپرده شد مکتب نظم و انضباط خیلی بهتری نسبت به سالهای قبل پیدا کرد و همکاران دلسوزتری جذب شد برای همکاری. اگرچه شوکهایی را که از بیرون به مکتب وارد می شد به سختی می شد مهار کرد اما در آن شرایط بحرانی هم که همه همکاران مستآصل و نگران نمی دانستند آینده ی مکتب چی خواهد شد ایشان امیدوارانه به انجام کارها و دلداری همکارن می پرداختند. در این مدت ده یازده سال تنها هنگام فوت پدرشان مدتی نیامدند و قبل و بعد از آن در تمام ایام و گرمی ها و سردی روزها بچه ها بود و مکتب و ایشان. اما از آنجایی که آوارگی همزاد و همراه همه ی مردم سرزمین ماست و این روزها با سخت تر شدن شرایط زندگی در ایران آوارگی مضاعفی بر همه مهاجران در ایران تحمیل می شود ایشان هم می روند تا شاید جایی را بیابند که در آن نگاهها تحقیر آمیز نباشد و بعد از سی سال زندگی هنوز بیگانه نباشی و ترس از آینده ی نا معلوم گریبانگیر هر لحظه ی زندگی ات نباشد و شاید....

این روزها مفهوم دست راست بودن را خوب می دانم و بهتر از آن مفهوم از دست دادن یک همکار و یار صدیق را که وقتی نیستی مطمئن تر از وقتی باشی که هستی.

خدا پشت و پناهت و خدا و خنده همیشه با تو باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 23:54  توسط گل سرخ  | 

 

 

روز وداع یاران از سنگ ناله خیزد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:4  توسط گل سرخ  | 

 

به امید

افغانستانی آباد با کودکان شاد و با سواد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 0:21  توسط گل سرخ  | 

 سلام دوستان گل!

راستی سال نوتان مبارک!

 جل و پلاس بر پشت همچنان در حال دویدنم !


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 21:57  توسط گل سرخ  | 

 

                                                              باران و پرستو!

یکی از شعرهایی که در کودکی هنگام باریدن باران  در روستای زیبایمان علی چوپان می خواندیم

شعر یا ترانه  کودکانه زیر بود:

باران باریدن گرفت

گوسفند چریدن گرفت

آیه ی امیرمامد بای

قرود مالیدن گرفت!

*

آیه: مادر

امیرمامد: امیر محمد

بای: به آدمهای پولدار در روستای ما می گفتند

قرود: همان قروت است.

مفهوم این شعر را در آن روزها نمی دانستم و شاید الان هم ندانم اما به نظرم بیانگر یک چیز است

و آن اینکه کاری را در زمانی انجام می دهیم که شرایط برخلاف میل و انجام آن کار است زیرا که در وقت باریدن باران معمولاٌ چوپان گوسفندان را به سمت خانه هی می کند و مالیدن قروت هم نیاز به آفتاب دارد!!

امسال هم از دی ماه به مکتب ما گیر دادند اما به کمک دوست ایرانی ام که جوان فداکار و بزرگواری است سه ماهی توانست تعطیلی را به تاخیر بیاندازد اما این روزها باز هم گیر داده اند و اصرار دارند که مکتب را ببندند. در همین گیر و دار همکاران هم به کمک معلم خلاق و پر تلاش پرورشی مکتب که تازه به جمع بچه ها پیوسته است در تدارک سفره ی هفت سین و هفت میوه به سبک وطنی هستند و کلی آجیل و ماجیل تهیه شده و در دیگهای کلان پوست کنده شده و در آب خیس شده اند و یک سالن کلان هم در واحد یک که محل نمایش فیلم و امور فوق برنامه و  جلسات ماهیانه معلمان بود برای اینکار  اختصاص یافته است که با نقاشی و کارهای دستی بچه تزیین شده است تا در روزهای پایانی سال شاگردان را کلاس به کلاس به اینجا آورده و پای سفره ی هفت سین و هفت میوه یک عکس یادگاری انداخته و با هفته میوه ی و بوسراق های وطنی از آنها پذیرایی شود. همینطور فیلمی هم برای بچه در زمینه نوروز در افغانستان که ساخته ی یکی از دوستان هنرمند است نمایش داده شود. دیروز رفتم واحد یک، دیدم  معلمان سخت مشغول تزیین سالن هستند. گفتم دعا کنید که تا آخر هفته ی دیگر اجازه دهند که مدرسه باز باشد و پلمب نکنند که رنگ از رخ معلمان پرید صحنه ای که در این ده سال بسیار با آن مواجه شده ام و پشت سر آن درماندگی و عقده ی در گلو.

سال ۸۵ نیز که مکتب تعطیل شد و معلمها بسیار ناراحت بودند برای تقویت روحیه ی همکاران جمله ای از شهید آوینی را که در نمایشگاه کتاب در مشهد مقدس خوانده بودم نوشته و روی آیینه زدم  که هنوز عکس آن نوشته در آرشیو عکسهای مکتب موجود است:

پرستویی که کوچ را مقصد می داند از ویرانی لانه اش نمی هراسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 13:8  توسط گل سرخ  | 

 

                                          دانش آموز باهوش!

چند روز قبل در حال رفتن به سمت مدرسه بودم . دانش آموزان از مدرسه مرخص شده و در ایستگاه منتظر آمدن اتوبوس بودند. چند تایی هم کمی دور تر در در پیاده رو در حال بازی و دنبال هم دویدن. از دور دیدم که یکی از شاگردان شاخه ی  بریده کوچک درختی را برداشت تا پسر دیگر را با آن بزند و دنبالش دوید در همین هنگام من نزدیکی آنها رسیدم. آن دانش آموز تا مرا دید شروع کردن به نگاه کردن به قسمت بریده شده ی ساقه ی درخت. پرسیدم بنداز شاخه را، چرا دعوا می کنید که بلا فاصله جواب داد: نه آقا داشتم قسمت بریده شده ی ساقه را نگاه می کردم که چند لایه دارد؟ ساقه ی این درخت سه لایه دارد! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:26  توسط گل سرخ  |