تبليغاتX
خانه کودکان افغانستان

خانه کودکان افغانستان

 

يكي از هزاران

چند روز قبل از تبريز و از ستاد برگزاري جشنواره دستهاي كوچك دعا تماس گرفته و اسامي برندگان مسابقه را اعلام كردند.

طبق فرموده ي مسؤول مسابقه حدود 26 هزار اثر از قريب 16 كشور به دبيرخانه جشنواره رسيده كه از اين تعداد نزديك 8600 اثر از طرف خانه كودكان افغانستان و از بچه هاي مهاجر بوده است يعني قريب يك سوم كل آثار.

از ميان 30 اثر برگزيده هم تعداد 5 نفر از بچه هاي ما است خصوصاً نفر اول بخش خارجي.

اسمي برندگان و پراكندگي شهرهاي آن به شرح زير است:

1- محمد اخلاقي   8 ساله از تربت جام اردوگاه مهمانشهر- خراسان رضوي

2- ادريس تاجيك  11 ساله  روستاي محمد آباد ورامين- تهران

3- محمد حسين حسيني  10 ساله از تربت جام اردوگاه مهمانشهر-خراسان رضوي

4- الهه تاجيك      10 ساله     از قرچك ورامين- تهران

5- مهدي جعفري    10 ساله  از شهرري- تهران

كه طبق اعلام مسوول مربوطه  آقاي محمد اخلاقي به عنوان نفر اول بخش خارجي انتخاب شده اند.

جالب بود كه در سال قبل بر روي سينه هركدام از برندگان نام كشور برنده را نصب مي كردند كه وقت عكاسي و فيلم برداري مسؤول مسابقه از سيد مجتبي موسوي برنده نفر اول با تأكيد خواستند كه هنگام گرفتن جايزه و رفتن بالاي سن، نام كشور افغانستان را از روي سينه ات بردار اما امسال خوشبختانه تأكيد كردند كه هر كشور بايد با لباسهاي محلي خود در مراسم شركت نمايند. روز اختتاميه ي مسابقه پانزدهم تيرماه هفته ي جاري و همزمان با سالگرد تولد حضرت علي(ع) و روز پدر در شهر تبريز استان آذربايجان شرقي مي باشد.

از حقير هم به عنوان مسؤول خانه كودكان و برگزار كننده ي  مسابقه در ميان بچه هاي افغانستاني و ركورددار تعداد شركت كننده دعوت شده است كه در اين مراسم شركت و سخنراني كنم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:52  توسط دوست کودکان  | 

 

 

كودك افغان، كودك خندان

پاك و رخشنده با گل ايمان

شاد هستم چون، با توهستم من

مي شود با ما، اين جهان روشن

اين روزها كمي گرفتار امتحانات پايان سال بچه ها بودم و قبل از آن طبق قولي كه به دانش آموزان داده شده بود بايد برنامه ريزي مي كرديم كه قبل از شروع امتحانات بروند گردش.

برنامه ريزي كردن و بردن بچه ها كار بسيار پرمسؤوليت و سنگيني است زيرا نگراني از اينكه اگر خداي نخواسته كوچكترين مشكلي براي يك دانش آموز بافتد چه جوابي بايد بدهيم و چگونه جبران كنيم، تن آدم را به لرزه مي اندازد.

به هرصورت اكثريت كلاسها را يك دوره برديم اردوي دستجمعي كه خوشبختانه اتفاق خاصي رخ نداد و از طرفي براي بچه ها بسيار خوش گذشت كه انشالله در فرصت مناسب و بعد از نرمال شدن سرعت اينترنت عكسهايش را روي وبلاگ خواهم گذاشت.

يادم مي آيد زماني آقاي مرادي در صحبت دوستانه اي فرمودند كه در مدت فعاليت در مدرسه تو برايم حكم دست راست را داشتي و وقتي مفهوم حرف ايشان را فهميدم كه در اين سالها مجبور بودم به تنهايي بسياري از كارهايي را كه باهمکاری و همفکری همدیگر انجام مي دادیم به انجام برسانم. در حالي كه فعاليتها نسبت به آن زمان نه تنها كمتر نشده بلكه بيشتر شده و انتظارات هم بالاتر رفته است.

سالهاي گذشته در مدرسه با همين تعداد دانش آموز بيش از هفت – هشت همكار بودند كه در اداره ي مدرسه و كارهاي جانبي همكاري دايمي داشتند. آقايان محمد كريم مرادي- محمد امين مرادي - محمد حيدر يعقوبي- مهندس قدرت الله افشار- سيدعلي موسوي- علي احمدي- مهندس جواد صابري- جا آقا موسوي - خود اينجانب و برخي از دوستان ديگر كه به صورت پاره وقت حضور داشتند همگي در پيشبرد كارها همكاري و حضور جدي داشتند.

اما در سالهاي اخير و خصوصاً بعد از سال 1385 كه مدرسه يكي دوبار تعطيل شد، آقاي مرادي به خاطر اخطارهاي اداره اتباع عطاي مدرسه را به لقايش سپردند و رفتند افغانستان دنبال تجارت و يا به قول خودش پنير تازه تر كه  اين حقير ماند و مدرسه با مشكلات و انتظارات بيشتر.

از سال 85 تا كنون چند نفر همكار مرد به مجموعه اضاف شدند و مدتي را هم فعاليت كردند اما از آنجايي هيچكدام سواد كافي و مهمتر از همه توانايي و حوصله كار آموزشي را نداشتند نتوانستند خود را با مجموعه وفق داده و بعد از مدتي دنبال كار خود رفتند.

اين چند سال را هم با هر زحمت و سختي كه بود به كمك همكاران بسيار خوب توانستيم از پس اداره ي مدرسه و كارهايي كه بايد انجام بدهيم برآييم. اكنون كه دانشگاه قبول شده ام يك مشغله ي  ديگر به كارها اضافه شده است كه تلاش بيش از گذشته را مي طلبد اما از آنجايي كه هميشه خدا و دعاي ننه ام همراهم است يكي از دوستان بسيار خوب و شايسته را كه سابقه و نام نيكي در زمان تصدي دبيري مجمع فدا هم از خود برجاي گذاشته اند براي همكاري دعوت نمودم كه ايشان هم با روي باز پذيرفته و مدتي است فعاليت خود را با كلاس دانش آموزان كلاس سوم راهنمايي كه از شلوغ ترين كلاهاي مدرسه مي باشد و همزمان با آن  برگزاري اردوهاي دانش آموزان شروع نموده اند.

آقاي ابراهيم جعفري فارغ التحصيل فوق ليسانس زمين شناسي از دانشگاه تربيت مدرس و دبير سابق مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان از چهره هاي فعال دانشجويي بودند و هستند كه توفيق آشنايي با ايشان را در سال 382 و هنگامي كه در جلسه مجمع به خاطر كسب رتبه اول كنكور كارشناسي ارشد از ايشان تجليل گرديد، دارم.

كار كردن در كنار دوستان يكدل بسيار لذت بخش است مخصوصاً وقتي كه با تلاش و همكاري جمعي به اهداف تعيين شده دست يافته مي شود. شايد آن صفا و صميميتي كه در ابتداي فعاليت مدرسه داشتيم كمتر وجود داشته باشد اما مهمتر اين است كه كودكان زيادي در حال حاضر هم از حضور در مدرسه اي كه براي آنها برقرار است لذت مي برند و سواد مي آموزند و مدرسه اميرالمؤمنين(ع) با فعاليتهاي گسترده و متنوع تر در خدمت ديگر همكاران ساير مدارس و در شهرهاي مختلف مي باشد.

از خداوند بزرگ مي خواهم اين توفيق را يكبار ديگر نصيب نمايد تا همراه با همكاران جديد  راهي را كه به همت و كمك دوستان قديم بنيان نهاده شده و تاكنون پيموده شده است از اين پس نيز با موفيقت ادامه دهيم. انشاء الله.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:48  توسط دوست کودکان  | 

 

يك درس در يك صبح زود بهاري

امروز صبح زود يعني ساعت 7 و ربع  زنگ دفترم خورد. در را باز كردم ديدم 5- 6 تا از دخترهاي راهنمايي هستند. قبل از اينكه چيزي بگويند با خودم فكر كردم حتماً درب مدرسه بسته مانده و اينها آمده اند دنبال کلید. به همين خاطر با نگراني پرسيدم  كاري داشتيد؟ در مدرسه بسته مانده است؟ گفتند نه آقا درب را باباي مدرسه باز كرده است. كمي كارتان داشتيم. گفتم بفرماييد داخل. يكي شان( مريم غياثي) آمد داخل و در حالي كه به راحتي هم نمي توانست حرف بزند گفت آقا شما روز معلم نيامديد مدرسه كه ما از شما تشكر كنيم به همين خاطر اين را براي شما آورديم اينجا و يك پاكت كوچولو كه با كاغذ خط دار درست شده بود و يك گل محمدي هم روي آن چسبانده شده بود را به من داد و گفت اين را از طرف  خودم و ديگر دخترهاي مكتب به شما تقديم مي كنم. نامه را گرفتم و تشكر كردم.

بعد از رفتنش نامه را باز كردم و خواندم. يكبار ديگر خدا را شكر كردم و خوشحال شدم از حداقل کاری که برای کودکان انجام می دهم و باعث شادی آنها شده ام.

متن نامه اين است:

به نام آفريننده ي علم و هنر

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت مدير مهربان و دلسوز و عزيز ما افغاني ها و آرزوي سلامتي برای شما. صحت و صحتمندي وجود شما بزرگوار و خانواده‌ي محترمتان را از درگاه خداوند متعال خواسته و خواهانيم. اين نامه از طرف فرحناز غياثي كلاس اول راهنمايي تقديم به آقاي موسوي كه خدا كند يادبودي از زحمات بي پايان شما باشد.

اين را مي دانم تا ريشه نباشد و تلاش نكند گل هيچ موقع زيبا و قابل ديدن نيست و اگر تلاشهاي قابل قدر شما بزرگوار كه براي من هم پدر و هم معلم هستيد نبود ما هيچ وقت نوشته يا  خوانده نمي توانستيم و غير از آن انسان هميشه نبايد بخاطر كمك ديگران به كسي كمك كند بلكه مهر و مهرباني آنان را در نظر بگيرد و به آنان كمك كند. من مي‌دانم كه نمي توانم اين زحمات بزرگ شما را جبران كنم همان طور كه تا حالا و تا قيامت هم زحمات پدر و مادرم را نتوانستم جبران كنمو من نتوانستم يعني دستم بند بود تا كادو يا هديه اي براي شما بگيرم واقعاً مرا ببخشيد. من از وقتي كه به اين مدرسه آمدم نه تنها علم آموختم بلكه اخلاق و فداكاري را نيز آموختم و من هم مي خواهم مثل شما شمع بشوم و بسوزم و براي ديگران نور و روشنايي بدهم. خصوصاً مردم افغانستان كه در تاريكي مانده اند. اگر هر جاي دنيا باشم اين خاطره و كارهاي شما به من قوت قلب مي‌دهد و باعث شكست نخوردن من و پيشرفت فرهنگ و علم خودم و ديگران مي‌شود و همه‌ي اين چيزها را و سرچشمه‌ي همه‌ي اينها را از آن شما مي دانم هر كسي كه پيشرفت مي كند استاد بزرگ و ماهري دارد و من الگوي خوبي براي خدمت يا همان كمك به مردم دارم كه شما هستيد. بايد به شما بگويم كه اين روز شكفتن و روز معلم كه روز پرواز علم و هنر است را به شما تبريك بگويم و از خداوند آرزوي پيشرفت بيشتر شما را دارم و خدا كند كه صد سال ديگر هم زنده و شادمان باشيد. روز معلم را دوباره تبريك مي‌گويم و ما را ببخشيد كه در مشكلات زيادي افتاديد بخاطر تعليم و تربيت ما بود آرزوي سربلندي شما بهترين آرزوي من و خانواده ام است ديگر وقت شما را نمی گیرم. خداحافظ. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:31  توسط دوست کودکان  | 

 

ارسال 19 هزار اثر از 20 کشور به جشنواره بین المللی دستهای کوچک دعا

تبریز - خبرگزاری مهر: دبیر جشنواره بین المللی دستهای کوچک دعا و مدیر حوزه هنری آذربایجان شرقی اعلام کرد: تعداد 19 هزار اثر از 20 کشور جهان به جشنواره بین المللی دستهای کوچک دعا در تبریز ارسال شده است.

حسن نجفی به خبرنگار مهر در تبریز گفت: گرچه این جشنواره تنها دومین دوره بخش بین الملل خود را می گذراند اما استقبال دو هزار و 500 کودک از سراسر دنیا از جشنواره «دستهای کوچک دعا» در رخدادهای فرهنگی کشور بی نظیر بوده است.

وی خاطرنشان کرد: با توجه به اتمام زمان پذیرش آثار اما همچنان سیل آثار ارسالی به جشنواره بین المللی دستهای کوچک دعا ادامه دارد و دبیرخانه این جشنواره با مشکل انبوه آثار و ثبت آنها مواجه گردیده است.

نجفی ضمن اشاره به کشورهای شرکت کننده در این جشنواره افزود: علاوه بر حضور گسترده و استقبال کودکان میهن اسلامی مان ایران، در روزهای اخیر آثار متنوعی از کشورهای افغانستان، هلند، ترکمنستان، عراق، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، روسیه، پاکستان، هندوستان، ترکیه، سوریه، فلسطین، ایتالیا، بلژیک، کانادا، ایتالیا، تاجیکستان، استرالیا و ارمنستان به دبیرخانه جشنواره رسیده است که بازخوانی و انتخاب آنها برای داوری آغاز گردیده است.

به گفته وی کودکان کشورهای افغانستان با تعداد پنج هزار و آذربایجان با تعداد سه هزار اثر حضور پررنگی در این جشنواره دارند.

نجفی در خصوص انتخاب آثار ارسالی گفت: گروه اول انتخاب این جشنواره از دو هفته پیش کار بازخوانی آثار را آغاز کرده و با وجود خیل آثار ارسالی روبرو و همه توان خود را برای اتمام بازخوانی تا تاریخ مقرر به کار گرفته است.

مدیر حوزه هنری آذربایجان شرقی ضمن تقدیر از همکاری سازمان های مختلف در برگزاری این جشنواره گفت: سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، خانه کودکان افغانستان در ایران، کانون های پرورشی مراکز سراسر کشور، شبکه های دو و سحر مهمترین نقش را در جمع آوری دعهاهای کودکان ایران و جهان بر عهده داشته اند.

دبیر جشنواره دست های کوچک دعا با بیان اینکه هئیت انتخاب این جشنواره از برجسته ترین کارشناسان کشور تشکیل شده است تصریح کرد: آذرمیدخت آذرهوش( کارشناس و مسئول روابط عمومی شبکه دو سیمای جمهوری اسلامی ایران)، الهه کسمائی (تهیه کننده گروه کودک شبکه دو سیما)، کمال شفیعی (شاعر و نویسنده کودک – کیهان بچه ها)، علی اصغر مقنی(کارشناس ادبیات کودک و کانون پرورش فکری کودکان ونوجوان استان)، فریبا محمدی (شاعر و نویسنده - آموزش و پرورش استان) و امینه اسدی (شاعر - نویسنده و استاد دانشگاه) اعضای هیئت انتخاب در هر دوبخش داخلی و بین المللی است.

وی اعلام اسامی هیئت داوران را به زمان دیگر موکول کرد.

گفتنی است، فراخوان چهارمین دوره جشنواره دست های کوچک دعا و دومین دوره بخش بین الملل از آذرماه سال 87 آغاز شده و تا روز 15 اردیبهشت ادامه دارد.

اختتامیه این جشنواره روز 15 تیرماه (5 جولای 2009 ) همزمان با ولادت امیرالمومنان در تبریز برگزار و نفرات برتر آن تقدیر می شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:18  توسط دوست کودکان  | 

 

ما هم می توانیم

یادم می آید روزهای آخر دانشگاهم بود و درسهایم رو به اتمام. کم کم وسایلم را جمع می کردم که باید از خوابگاه بروم. وقتی داشتم کتابهایم را جمع می کردم یاد تمام دوران تحصیلم افتادم و یاس و نامیدی از آینده و اینکه باید برای همیشه  از کتاب و درس و کلاس و  مدرسه خدا حافظی کنم و مانند بسیاری دیگر هموطنانم مأیوس از کاری که متناسب با تحصیل و تحصیلات آنها باشد، بروم دنبال کاری مثل بسیاری از دیگر مهاجرین. خیاطی زیاد کار کرده بودم و دستم به خیاطی راست بود و زیگزال دوزی را با مهارت بلد بودم. این با کلاس ترین کاری بود که می توانستم بعد از این همه درس خواندن برای خود دست و پا کنم. یادم می آید وقت جمع کردن وسایلم گریه کردم. برایم وداع با کتابهایم سخت بود. همیشه بهترین پولهایم را برای خریدن کتاب پرداخته بودم اگرچه بسیاری از کتابهایی را که خریدم هرگز تا آخر نخوانده ام.

سال 1379 بود و نزدیکیهای اردی بهشت ماه که محمد کریم گفت نادر نذر کرده ام که اگر پولی به دستم رسید برای کودکان هموطنم که از درس بازمانده اند یک مدرسه ی خیریه باز کنم تا بدینوسیله هم بچه ها با سواد شوند و هم کار خیری کرده باشم برای شادی روح پدرم.

همان روزها با جدیت دنبال کار راه اندازی مدرسه بود بدون اینکه بداند چگونه و کجا می خواهد این مکتب را باز کند. من همان کرج و اطراف آن را پیشنهاد کردم. یاد می آید گفت نه. باید مدرسه را در تهران بگیریم که دسترسی به امکانات و مهاجرین بیشتر است و بهتر می توان کار کرد. چند بار هم با اجبار دوستانه مرا با خود به مرکز کامپیوتر دانشکده برد تا فرمهای ثبت نام را طراحی کند. نه من می دانستم که چیکار باید  بکنیم و نه خودش. او بسیار جدی بود و من مأیوس چون انجام این کار را خارج از توان خودم و تقریباً ناممکن می دانستم.

اگرچه یک فرم ثبت نام اولیه برای ثبت نام بچه ها طراحی کردیم اما نمی دانم از کجا خبردار شده بود که در اطراف تهران یک مکتب ویژه مهاجرین وجود دارد. با هم رفتیم باقر آباد شهر ری به دیدن مدیر آن مکتب. یادم می آید هوا بسیار گرم بود و هر دو عرق ریزان و پرسان پرسان مکتب را پیدا کردیم. مکتبی محقرانه  با میز و نیمکتهای شکسته که حتی در راهرو آن هم میز و نیمکتهایی را چیده بودند و چند دانش آموز در حال درس خواندن بود. اولین بار بود که وارد مجموعه ای می شدم که تمام اعضا و مسؤولین آن افغانی بود.

حس عجیبی داشتم. ترسی هم در درون خود احساس می کردم از اینکه نتوانم بمانم و از پس این کار برآییم. خانم رضوی ناظم مدرسه آمد و پرسید که برای چی منظوری آمده ایم که آقای مرادی گفتند ما با مدیر مکتب کار داریم. گفت مدیر مکتب خانم شریفی است و چند دقیقه رفته بیرون و باید کمی صبر کنید. بعد از مدتی خانم شریفی آمد. خانم مرضیه شریفی. بسیار جدی بود و کنجکاو که ما برای چه و از کجا آمده ایم. آقای مرادی خود را معرفی کردند و هدف خود را از آمدن به آنجا گفت. من هم خودم را معرفی کردم. بعد از معرفی بیشتر متوجه شدم که خانم شریفی از فامیلهای دورمان است و ایشان را یک بار در کودکی و در روستایم اله چپن(علی چوپان) وقتی به خانه یکی از فامیلها آمده بود دیده ام. بسیار خوشحال شد و به ناظم یک یادداشت کوچک داد. بعد از مدتی دوتا نوشابه ی خنک برایمان آوردند. آقای مرادی در مورد کم و کیف راه اندازی مدرسه پرسیدند و خانم شریفی هم منطقه زمزم(موقعیت قعلی مکتب) را برای راه اندازی پیشنهاد کردند و گفتند آنجا مهاجرین بسیار زیاد است و مکتبی هم برای آموزش کودکان آنها وجود ندارد. شخصی به نام آقای مهندس ترابی را هم معرفی کردند و آدرس خانه اش را دادند که برویم دیدنش و از ایشان برای اطلاع رسانی به مهاجرین کمک بخواهیم. یک روز دیگر باهم آمدیم میدان راه آهن و از آنها با مینی بوسهای درب و داغون خط زمزم آمدیم زمزم. اشباهاً دو ایستگاه پایین تراز خانه ی مهندس پیاده شدیم و در آن هوای گرم خرداد ماه پرسان پرسان خانه ی ایشان را پیدا کردیم. از ما با گرمی پذیرایی کردند از کاری که قرار بود انجام شود بسیار استقبال کرد و گفتند تعداد زیادی از بچه ها در این منطقه به مدرسه نمی روند چون مدارس دولتی آنها را به خاطر نداشتن کارت شناسایی ثبت نام نمی کند و کسی هم پیدا نشده است که برای آنها مدرسه ای راه اندازی کند. آقای مهندس ترابی خودشان معلم زبان بودند و برخی کلاسهای خصوصی را برای مهاجرینی که قصد عزیمت به خارج داشتند می گذاشت و همسرشان هم قابله بودند و به همین خاطر شناخت کافی از مهاجرین داشتند و مردم هم ایشان را می شناختند.

همان روز باهمدیگر چند بنگاه را گشتیم و خانه های زیادی را هم دیدیم اما آقای مرادی هیچکدام را نپسندیدند و دنبال جای بزرگتر و بهتر بودند.

چند روز بعد از آن به خاطر آنکه باید از خانه اسباب کشی می کردیم من مجبور شدم بروم مشهد. این قضیه حدود سه – چهار ماه طول کشید. دورادور با آقای مرادی در ارتباط بودم و از پیشرفت کار مدرسه خبر می گرفتم. ایشان مدرسه را در اواسط مرداد ماه راه اندازی کرده و معلمین زیادی برای تدریس استخدام کرده بودند. استقبال دانش آموزان هم بسیار خوب بود به گونه ای که تا اواخر مهر ماه تعداد دانش آموزان به حدود 600 نفر رسیده بود و واحد دوم را هم راه اندازی کرده بودند. آقای قدرت الله افشار و محمد امین مرادی هم در گزینش و استخدام معلمین و ثبت نام دانش آموزان و تعیین سطح دانش آموزان همکاری داشتند که تا این مرحله من به خاطر گرفتاری خانه افتخار همکاری را نداشتم و اواسط آبان ماه بود که آمدم تهران. واحد دوم راه افتاده بود و هنوز دانش آموزان برای ثبت نام به این واحد می آمدند. مدرسه روال عادی خود را پیدا کرده بود و معلمین هرکدام با علاقه فراوان مشغول تدریس بودند. اگرچه بی تجربی و نداشتن تخصص باعث به وجود آمدن مشکلات زیادی می شد اما اراده ی و تدبیر مدیریت مکتب و همکاری دیگر دوستان سبب می شد که برای هر مشکلی سریعاً راه حلی پیدا شود.

... امروز نزدیک به ده سال از آن روزهای خاطره انگیز می گذرد. بسیاری از دانش آموزانی که صنف اول و دوم را پیش ما خواندند امروز پیش دانشگاهی می خوانند. دوستان و معلمها هرکدام به هرگوشه ای رفته اند و مشغول کار و زندگی خود هستند اما مکتب امیرالمؤمنین(ع) با وجود بارها تعطیلی و تهدید اما هنوز همچنان پابرجاست و هر روز کودکان زیادی با امید به رفتن به مکتب شوق مندانه از خانه بیرون می زنند و خوشحالند که آنها هم مدرسه ای دارند.

این هفته هفته ی معلم است و روز شنبه بچه ها صنف های خود را به شکل زیبایی آراسته و جشن با صفایی گرفته بودند، هرچند در و دیوار کلاسها و مدرسه بی شباهت به مخروبه نیست اما دیدن این تضاد برایم بسیار زیبا بود و انرژی دهنده. جای دوستان خصوصاً محمدکریم مرادی که مدرسه امیرالمؤمنین(ع) ثمره ی تلاشها و پایمردی های ایشان است خالی بود. روح پدرش شاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:19  توسط دوست کودکان  | 

 

 

 

.Word by word, the book is made

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:37  توسط دوست کودکان  | 

 

  عید نوروز و جشن گل سرخ

بر تمام کودکان  و کودک دوستان

جهان مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:48  توسط دوست کودکان  | 

 

ما و بهار و پروانه !

وقتي بهار آمد

وقتي كه نو شد سال

پروانه ي كوچك

اصلاً نشد خوشحال

 

در باغ و در صحرا

گلهاي نو روييد

هرگل براي خود

پيراهني پوشيد

 

پروانه اما بود

در خانه اش دلتنگ

پيراهن او بود

هم كهنه هم بيرنگ

 

گلهاي صحرايي

او را صدا كردند

آن بالهايش را

آهسته وا كردند

 

از رنگ خود هر گل

يك كم به او بخشيد

 پروانه هم از نو

پيراهني پوشيد

 

پيراهنش پر شد

از رنگها، از خال

با هديه ي گلها

پروانه شد خوشحال!

 در سال پاييز 1374 تصميم داشتم كه مركزي را براي حمايت از دانش آموزان مهاجر مادرسرپرست و نيازمند هموطن راه اندازي كنم. به همين منظور چند جلسه اي هم براي برنامه ریزی کارها با چند تن از دوستان گذاشتيم تا به پيروي از سنت حسنه ي برادران ايراني كه هرساله مراسمهاي مختلفي براي حمايت از دانش آموزان بي سرپرست و نيازمند برگزار كرده و افراد خير و نيكوكار مشتاق نيز  سرپرستي و تامين هزينه هاي آنها را به عهده ميگيرند ما هم كاري در این زمینه برای کودکان هموطن نیازمند انجام دهیم اما دست تنهايي و نداشتن بودجه اوليه و مشكلات زياد مدرسه باعث شد اين طرح متاسفانه ادامه نيابد.

كم نيستند تعداد دانش آموزان مادرسرپرست و نيازمندي كه بسياري از آنها به سختي زندگي كرده و حتی در تهيه ي مصارف اوليه ي تحصیلی خود مانند لباس و كتاب و دفتر هم مشكل داشته و باوجود استعدادهای خوب و درخشانی که دارند مجبور به ترك تحصيل مي شوند. يادم مي آيد در سال 1385 براي معرفي دانش آموزان و خانواده هاي نيازمند مكتب به كميته ي امداد مراجعه كردم تا شايد آنها را تحت پوشش بگيرد اما جوابي كه از آنها شنيدم اين بود: "خودمان اينقدر سمن داريم كه شما ياسمنيد! ما خانواده هاي افغاني را تحت پوشش نمي گيريم."

اما بسياري از ماها از جمله خودم سالهاست كه هر نوع صدقه و نذري كه داشته باشيم در صندوقهاي كميته امداد مي ريزيم بدون اينكه لااقل هموطنان نيازمندمان تحت پوشش اين كميته قرار گيرد.

 يك بار ديگر هم بايد همت كرد و مثل مكاتب خودگردان كه مانع از بي سواد ماندن تعداد زيادي از كودكان هموطن شد و امروز هيچكس نمي تواند منكر فعاليت گسترده و تاثر گذاري مهم آن در آموزش كودكان مهاجر شود  باز هم بايد  سازماني مثل كميته ي امداد براي حمايت از دانش آموزان بي سرپرست و نيازمند مهاجر  شكل بگيرد.

هميشه به اين فكر مي كنم كه مشکلات و سختي ها و ممانعت ها سرجاي خودش، ما خودمان براي خودمان چكار كرده ايم؟

دانش آموزاني كه اسامي آنها در زير مي آيد فقط تعدادي از همان دانش آموزاني است كه امروز نيازمند حمايت دستان تواناي انسانهاي نيكوكار از هرجاي دنيا مي باشند براي درس خواندن.

به نام خدا

مجتمع فرهنگی- آموزشی امیرالمومنین(ع)

اسامی دانش آموزان بی بضاعت و مادر سرپرست

سال تحصیلی 88-1387

نام  و صنف

توضیحات

فریداحمد 

صنف دوم

پدر 9 سال پیش شهید شده است. تعداد افراد خانواده 6 نفر است . مادر خانواده کار می کند و سرپرستی بچه ها را بر عهده دارد.

نوید احمد

صنف دوم

پدر 9 سال پیش شهید شده است. تعداد افراد خانواده 6 نفر است . مادر خانواده کار می کند و سرپرستی بچه ها را بر عهده دارد.

حسینا 

صنف هفتم

پدر بر اثر بیماری قلبی در تهران فوت کرده است. مادر خانواده سرپرست است. او  منازل مردم را نظافت می کند. تعداد فرزندان 3 دختر و 3 پسر می باشد. فرزند بزرگ خانواده 17 ساله است و خیاطی می کند.

شکوفه 

صنف هفتم

 

پدر بر اثر بیماری قلبی در تهران فوت کرده است. مادر خانواده سرپرست است. او  منازل مردم را نظافت می کند. تعداد فرزندان 3 دختر و 3 پسر می باشد. فرزند بزرگ خانواده 17 ساله است و خیاطی می کند.

یلدا 

صنف پنجم 

پدر دانش آموز در سال 1380 بر اثر سکته قلبی در تهران فوت کرده است. خانواده توفیق با دایی یلدا که مجرد است زندگی می کنند. یلدا 2 خواهر و یک برادر دارد. خواهر بزرگ یلدا با مادرش در خانه کار خانگی انجام می دهند، اما مدتی است که صاحب کار آنها سکته کرده و آنها بیکارند. صادق برادر یلدا بیمار است و در هفته دو بار شیمی درمانی می شود. شغل دایی یلدا کفاشی است و با درآمدی که دارد مخارج خود و خانواده ی خواهرش را تامین میکند.

لطیفه 

صنف چهارم

پدر لطیفه در جنگ طالبان شهید شده است. خانواده لطیفه با دایی که خود متاهل است زندگی می کند. او دو برادر دارد. برادر بزرگش از ناحیه جشم معلول است. برادر دیگرش غلام حسن تا کلاس سوم راهنمایی درس خوانده ولی به دلیل مشکلات زندگی علی رغم اینکه دانش آموز لایقی بوده ترک تحصیل کرده است و پیش دایی اش مشغول خیاطی است.

سید مرتضی

صنف ششم

پدر در سال 1379 بر اثر سکته قلبی در اصفهان فوت کرده است. برادر بزرگ مرتضی که 17 ساله است مخارج خانواده را تامین می کند. مادرش مرتضی دیسک کمر دارد و نمی تواند کار کند. درآمد ماهانه 150هزار تومان است که از این مقدار 70 هزار تومان بابت اجاره منزل پرداخت می شود.

سید مصطفی

صنف پنجم 

پدر در سال 1379 بر اثر سکته قلبی در اصفهان فوت کرده است. برادر بزرگ که 17 ساله است مخارج خانواده را تامین می کند. مادردیسک کمر دارد و نمی تواند کار کند. درآمد ماهانه 150هزار تومان است که از این مقدار 70 هزار تومان بابت اجاره منزل پرداخت می شود.

سید جعفر

صنف هشتم

پدر در زمان طالبان مفقود الاثر شده است . سرپرستی بچه ها با برادر بزرگ است.

سید غفار

صنف پنجم

پدر در زمان طالبان مفقود الاثر شده است . سرپرستی بچه ها با برادر بزرگ است.

سید محمد

صنف پنجم

پدر در زمان طالبان مفقود الاثر شده است . سرپرستی بچه ها با برادر بزرگ است.

صادق

صنف ششم

پدر دانش آموز در سال 1380 بر اثر سکته قلبی در تهران فوت کرده است. خانواده توفیق با دایی صادق  که مجرد است زندگی می کنند. صادق3خواهر  دارد. خواهر بزرگ با مادرش در خانه کار خانگی انجام می دهند، اما مدتی است که صاحب کار آنها سکته کرده و آنها بیکارند. صادق بیمار است و در هفته دو بار شیمی درمانی می شود. شغل دایی او کفاشی است و با درآمدی که دارد مخارج خود و خانواده ی خواهرش را تامین میکند.

لیزا 

صنف پنجم

لیزا خواهر صادق توفیق است.

رحمان

صنف سوم

پدر بر اثر بیماری قلبی در تهران فوت کرده است. مادر خانواده سرپرست است. او  منازل مردم را نظافت می کند. تعداد فرزندان 3 دختر و 3 پسر می باشد. فرزند بزرگ خانواده 17 ساله است و خیاطی می کند. وضع اقتصادی خوب نیست.

نعمان

صنف هشتم

نعمان برادر رحمان است.

سوریا 

صنف هشتم

پدر در جنگ طالبان شهید شده است. تعداد فرزندان خانواده 2 دختر و 2 پسر می باشد. برادر بزرگ سوریا مخارج خانواده را تامین می کند. او خیاط است. مادر نیز در منازل دیگران نظافت می کند. وضع اقتصادی خوب نیست.

سمیه

 

پدر در سال 1386 بر اثر بیماری کلیوی فوت نموده است. تعداد افراد خانواده 5 نفر است. سرپرستی و تامین مخارج با مادر است.

پروین

صنف پنجم

پدر بر اثر بیماری سرطان از دنیا رفته است. تعداد افراد خانواده 9 نفر- مادر 54 ساله که کار نمی کند.

مجیب 

صنف دوم

پدر بر اثر بیماری سرطان از دنیا رفته است. تعداد افراد خانواده 9 نفر- مادر 54 ساله که کار نمی کند.

نجیب الله

صنف پنجم

پدر بر اثر سکته قلبی فوت نموده است. تامین مخارج خانواده با برادر نجیب الله شیشه بری می باشد. تعداد افراد خانواده 7 نفر است.

مهناز 

صنف پنجم

پدر در سال 1382 بر اثر بیماری فوت شده است. مادر 23 ساله ازدواج مجدد نموده و سرپرستی مهناز و برادرش علی به عهده مادر است.

علی 

صنف سوم

پدر در سال 1382 بر اثر بیماری فوت شده است. مادر 23 ساله ازدواج مجدد نموده و سرپرستی مهناز و برادرش علی به عهده مادر است.

سید عزیز

صنف چهارم

پدر 10 سال پیش در جنگ شهید شده است. سرپرسرستی بچه ها به عهده مادرشان است. تعداد افراد خانواده 8 نفر می باشد.

پروین 

صنف سوم 

پدر 10 سال پیش در جنگ شهید شده است. سرپرسرستی بچه ها به عهده مادرشان است. تعداد افراد خانواده 8 نفر می باشد.

فریبا 

صنف سوم

تعداد افراد خانواده 6 نفر است. مادر سرپرست

محمد جواد 

صنف ششم 

تعداد افراد خانواده 6 نفر است. مادر سرپرست

مهدی

صنف اول

تعداد افراد خانواده 6 نفر است. مادر سرپرست

آمنه

صنف سوم

پدر 10 سال قبل بر اثر بیماری قلبی فوت نموده است. تعداد افراد خانواده 5 نفر است. سرپرستی بجه ها با مادر است. مادر 60 ساله است. به علت کهولت نمی تواند کار کند.

نازنین

صنف اول 

پدر در سال 1383 بر اثر تصادف از دنیا رفته است. تعداد افراد خانواده 8 نفر است. سر پرستی بجه ها با مادر می باشد.

زهرا

صنف پنجم

پدر در سال 1383 بر اثر تصادف از دنیا رفته است. تعداد افراد خانواده 8 نفر است. سر پرستی بجه ها با مادر می باشد.

علیرضا علی

صنف سوم

مادر 49 ساله است ،کارگر می باشد و سرپرست بجه هاست. تعداد افراد خانواده 8 نفر است.

شفیقه 

صنف سوم

پدر خانواده را ترک کرده است. در حال حاضر مادر سرپرست بچه هاست. او از راه منجوق دوزی مخارج را تامین می کند. تعداد افراد خانواده 3 نفر است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:54  توسط دوست کودکان  | 

 

  سلام طالبان!

دیروز در خبرها خواندم که باز هم تعدادی از انسانهای بیگناه در چند حمله ی انتحاری  توسط افراد طالبان به خاک و خون کشیده اند و چند تن از انتحاری کنندگان هم قبل از انفجار خود، توسط نیروهای دولتی کشته شده اند و یا به قول خودشان "شربت شهادت نوشیده و بی پرسان رفته اند بهشت".!! بهشتی که ریختن خون عده ای بیگناه و یتیم نمودن کودکان و بیوه کردن زنان راه رسیدن به آنست، چه بهشتی باشد؟!

نامه ی چند تن از دانش آموزان مکاتب خودگردان به طالبان

سوسن قلندری

ای طالبان من نمی دانم چگونه  به شما بگویم که ما هم حق زندگی داریم. ما هم مانند بقیه مسلمانان دوست داریم در صلح و آرامش زندگی کنیم. می خواهیم مستقل و آزاد زندگی کنیم. مگه ما به شما چه کرده ایم که باید این گونه عذابمان بدهید؟ چرا باید هر روز تعداد زیادی از مسلمانان افغانستان به وسیله شما طالبان با توپ و تفنگ یا بمب هاي انتحاري و یا هر چیز دیگر به قتل برسند؟ چرا نمی آیید تا با هم دست دوستی بدهیم. چرا به این جنگ طولانی که نمی دانم بر سر چه چیز بیهوده ای است خاتمه نمی دهید؟ مگر شما طالبان فرزند، همسر یا خانواده ندارید که با تمام وجود آنها را دوست داشته باشند؟ اگر شما به خودتان فکر کنید به  انسانیت، به آنجه که یک انسان کامل باید داشته باشد بنگرید می بینید که ما هم خواهر و برادر شما هستیم و هیج گونه تفاوتی با هم نداریم. چه خوب می شد که همه ما دست به دست هم می دادیم و با هم متحد می شدیم. من به عنوان یک نوجوان 13 ساله از شما خواهش می کنم دست از سر ما بردارید. شما هم می توانید مانند همه ی مردم دنیا زندگی بدون جنگ و خونریزی و هیچ گونه سلاح جنگی داشته باشید. بگذارید ما فرزندان افغانستان خانه ی خود را یعنی افغانستان زیبای خود را آباد سازیم. بگذارید تا در آن مکتب چهار گوشه گلی خود که بوی آزادی می دهد با آن قلم و کتاب که به همراه داریم جهان شگفتی خود را بشناسیم و آینده کشورمان را تضمین کنیم.جرا هر مکتبی که احداث می شود شما آن را نابود می کنید؟ چرا انسانهای بیگناه را می کشید؟

سميرا صديقي

به خاطر جنگ كه شما راه انداخته ايد بسياري از بچه ها پدر و مادر و حتي خواهر و برادر خود را از دست مي دهند. در كداميك از آيه ها و سوره هاي قرآن شريف گفته شده كه هركس خود و بقيه مردم را بكشد به بهشت مي رود. طالبان ، فكر كنم كه شما هم خانواده اي داشته باشيد. اگر خانواده ي شما كشته شود يا خانه نداشته باشيد و بچه هايتان درس نخوانند پس ببينيد شما آن قدر رنج مي بريد و خانواده ي خود را دوست داريد ما هم كشور خود را دوست داريم. پس كشور را مثل خانواده خود بدانيد.

علي عطايي

بگذاريد مردم افغانستان بيچاره به آرامي زندگي كنند. شما برده هاي فروخته شده به افغانستان مي فرستيد و اين ها خود را منفجرمي سازند و كودكان و مردم بيگناه را از بين مي برند. برادران طالب چرا مدرسه ها را به آتش مي كشانيد . شما كه از يك وطن هستيد و از يك رگ و خون ، چرا آرام زندگي نمي كنيد؟ من وقتي درباره ي افغانستان خبر مي شنوم كه مادران گريه مي كنند و همه جا با خون و آتش يك جا شده خودم هم گريه مي كنم. چرا افغانستان آرام نمي شود؟

پريسا يوسفي

اي طالبان شماها كه داد از اسلام مي زنيد از افغانستان ما چي مي خواهيد؟ اگر واقعاً مسلمان هستيد اين همه بدبختي كه به افغانستان آورده ايد اينها را بايد در آن دنيا جواب بدهيد. ما بچه ها چه گناهي كرده ايم كه مارا  بي خانمان كرده ايد. من كه الان هفت سال دارم نمي دانم كه اسلام واقعي كدام است؟

قند پاشا قسيمي

پدر من در جنگ طالبها دست و پايش را از دست داد. دايي ام در جنگ طالب ها شهيد شد و در چند روز پيش بچه ي عمه ام به شهادت رسيد. مگر ما از طالب ها چه مي خواهيم به جز صلح و دوستي؟

مصطفي

من خيلي دوست دارم بفهمم كه طالبان براي چي حملات انتحاري انجام مي دهند؟ براي چي بچه ها و زنان و مردان بيگناه را مي كشند و مدرسه ها را به آتش مي كشند؟ با اين كار شما بجه ها از ادامه تحصيل باز مي مانند. تمام كشورهاي دنيا پيشرفت كردند ولي با اين كارهاي شما افغانستان هيچ پيشرفتي نداشته بلكه از

افغانستان فقط يك ويرانه باقي ماند. من از شما مي خواهم از اين جنگ و كشتار كه برنده اي ندارد دست بكشيد. به نظر من طالبان نبايد اسم خود را طالب بگذاريد بلكه بايد اسم خود را گمراهان راه اسلام بگذاريد

داریوش وکیلی

سلام به تو هموطن افغانم که در صفوف طالبان فریب خورده هستی. من، هموطنت در دیار غربت و در سرزمین بیگانه به علت همین جنگ و بدبختی مهاجر گردیده ام. چرا سه دهه جنگ و ویرانی جز خرابی و بدبختی برای کشور و ملت ما چیزی دیگر به ارمغان نیاورده. 30 سال جنگ و برادر کشی به ما آموخت که باعث همه مشکلات فعلی ما همین جنگ و جدال است. میلیون ها هموطنم به علت همین جنگ جان های شیرین و یا یکی از اعضای بدن خود را از دست داده اند. هزاران مادر فرزندان خود را، هزاران زن همسران خود را و هزاران طفل پدران و مادران خود را ازدست داده اند. علت بی سوادی اکثریت هموطنانم همین جنگ است. برادر ، می دانی من به علت همین جنگ و بدبختی در دیار غربت مهاجر گردیده و با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنم؟ دلم به یاد دیار عزیزم خیلی تنگ شده اما نمی توانم به علت همین جنگ برگردم. بیا به زخم های سی ساله وطن و هموطنانمان مرحم بگذاریم. کشوری که خود سوختیم پس بیا فعلاً بسازیم. دیگر اجازه ندهیم طفل این کشور به خاطر یک لقمه نان گریه کند. بیا اشک یتیم، مادر بیوه، خواهر درد دیده خود را پاک کنیم. بیا به طفل این وطن سوختن مدرسه، مدرسه بسازیم.

سمیرا کریمی

همه ی انسانها آرزو دارند تا کشورشان آزاد و آرام و در صلح و آرامش زندگی کنند و این حق هر فرد جامعه است که در کانون گرم خانواده زندگی کند. حال که این نامه را برای شما طالبان می نویسم بغض بزرگی در گلویم مرا رنج می دهد. بغض که حتماً خیلی از مردم کشورهای جنگ زده در وجود خود احساس می کنند. چه بگویم، از کجا شروع کنم. آن قدر فکر در ذهنم هست که فکر اصلی را فراموش می کنم. فکرهایی که ای کاش الان در کشور خود بودم. کاش در مکتب های وطن خود درس می خواندم. کاش و خیلی کاش های دیگر. من با نوشتن این نامه حداقل احساس راحتی می کنم اما بیچاره آنانی که برای نوشتن دست خود را نمی دانند به کدام سو ببرندو برای رفتن به مکتب لحظه شماری می کنند و با شادی به سوی علم می روند و به امید اینکه روزی افتخار پدر و مادر وکشور خود باشند تلاش می کنند، اما یک دفعه همه چیز خراب می شود. نه جایی که علم بیاموزند و نه معلمی که علم بیاموزد. چه کنند در چند لحظه همه آرزوهایی که داشته اند از بین می رود. پدر و مادر برای از دست دادن فرزند اشک می ریزد و فرزند برای یتیم شدن خود اشک می ریزد. چرا ما نباید مثل بقیه ی کشورها در آرامش و آسایش نباشیم؟ چرا آواره ی کشورهای دیگر شویم؟ این همه سال جنگ بس نیست؟ این همه شهید کم نیست؟ این هم یتیم بس نیست؟ شما می خواهید دیگر دختری درس نخواند، از حقوق خود دفاع نکندو حجاب را که از نظر شما پوشیدن چادری است رعایت کند واز خود نام و نشانی در استقلال کشور نگذارد و نامش در تاریخ محو شود. اما  کشور با کشتار انسانهای بی دفاع هرگز پیروز و استوار نخواهد ماند. باز هم از شما درخواست می کنم که دست از جنگ و به آنش کشیدن مکتب های بچه هایی که داشتن آن را آرزوی بزرگی می دانند، بردارید تامحتاج کشوری دیگر نباشیم و کشوری سربلند وسرافراز باشیم. اگر شما دست از ویرانی بردارید حتماً و حتماً به کمک هم و به یاری خداوند بزرگ و توانا به پیروزی خواهیم رسید.

فرهاد امیری

طالبان من از شما یک سوال دارم. چرا ما را یتیم می کنید و خانه های ما را آواره می کنید؟ آیا در دل شما چیزی به نام قلب وجود ندارد؟ آیا شما عاطفه ندارید؟ آیا شما فرزندان خود را دوست ندارید؟ آیا شما نمی خواهید که در کشور شما آرامی باشد؟ آیا نمی خواهید خانواده تان آرام باشد؟ آیا خوشتان می آید که همیشه اشک مادران مظلوم ما را درآورید؟ برای همیشه در دل ما حسرت یک بار شادی کردن رادر کوچه های کشورمان می گذارید و ما را از قدم زدن راحت در کوچه و پس کوچه های کشورمان محروم می کنید. آیا شما وقتی یک جوان در کنار خیابان به سر می برد و یا یک مادر و پدر، ویا فرزندی یتیم و یا خانمی بیوه می بینید خوشتان می آید؟

حمید غلام محمدی

شما ای برادر طالب که خود را مسلمان و ملت آب و خاک افغانستان می نامید، آیا از نظر قرآن کریم خون انسانهای بیگناه و طفلان معصوم و پیر مردان و پیر زنان و نوجوانان را ریختن رواست یا ناروا؟

شما ای برادران طالب که از خون طفلان معصوم دانش آموز زمین را رنگین می کنید، آیا این کار شما درست است؟

زهرا ولی زاده

سلام . نمی دانم از کجا شروع کنم . دلم از دست شما طالبان خیلی پر است. مردم را آواره کردید. جوانان زیادی را شهید کردید. یک کشور را ویران کردید . پای بیگانگان را به کشور باز کردید. مردم زیادی را بی خانمان کردید. مدرسه ها را ویران کردید. نمی دانم از این که یک کشور را ویران کردید چه به دست آوردید؟

شیلا محمدی

خیلی از زن ها را می بینم که به خاک افتاده اند چون فرزند خود را از دست داده اند و بی طاقت شده اند و هر لحظه به صورتشان چنگ می زنند. ای طالبان از شما خواهش می کنم که جنگ را بس کنید و صلح را بین افغانستان و خود قرار دهید.

سمیع  افشار

من می خواستم اولین چیزی را که از شما بپرسم آن است که شما چرا این کارها را می کنید؟ مگر افغانستان وطن شما و ما نیست؟ مردم کشورمان رنج دیده و فرزندان و همسران و خانه های خود را از دست داده اند. پس شما چرا این کارها را با مردم رنجدیده ی افغانستان می کنید؟ چرا شما این طور آدمهای انتحاری تربیت می کنید علیه مردم افغانستان؟ آیا این کار مسلمانی است ؟ آیا این کار گناه ندارد؟ آیا آن کسی که در روی خیابان کشته می شود فرزند و همسر و پدر و مادر و برادر و خواهر ندارد؟ آیا فقط شما می خواهید زنده باشید ؟ آن افراد هم آرزویی دارند. شما که یکی از افراد آمریکایی را نمی کشید فقط مردم وطن خودمان را از بین می برید.

اسماعیل گل محمدی

آیا خراب کردن مکتب ها، پلها و مناطق و جاههایی که برای درست کردن آن  محتاج به کمک های خارجی ها شده ایم و یا کشتن هموطنان بیگناه در بازار و کوچه و یا مسجدها رضای خدا در این هاست؟ آیا شما به کشور خود مهربانی کرده اید؟ به شما در تاریخ وطن فروش و خائن می گویند که با دریافت کمکهای خارجی هایی که نمی خواهند این آب و خاک و مردمش سربلند باشند به کشور و مردم خود خیانت می کنید. خارجی نمی تواند مستقیم در کشور ما خیانت کنند و شما را مأمور می کنند که به جان کشور و ملت خود بیفتید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:51  توسط دوست کودکان  | 

                                                              

               ...آنچه البته به جایی نرسد فریاد است. 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:24  توسط دوست کودکان  |