"شعري كه دوست بزرگوارم آقاي محمد حسين محمدي براي چاپ در كتاب "بازگشت" برايم معرفي و پیشنهاد كرد و آقای علی مومنی نقاش خوش ذوق کودکان آن را تصویرگری نمود."

 

              دوستي زيباست

 

       كودك افغان

       كودك خندان

       پاك و رخشنده

       با گل ايمان

 

      دست هاي ما

      مهربان با هم

      قلب ما خاليست

      از شب و از غم

 

      باز مي خوانيم

      دوستي زيباست

      دوستي شعرِ

      روشن فرداست

 

      بر زمين مهر

      ريشه دارم من

      سرو سبزم من

      چون بهارم من

 

      دست هاي ما

      يك پل زيباست

      شادي و لبخند

      چون گلِ زيباست

 

      نام ميهن را

      پاس مي داريم

      خاك ميهن را

      ياس مي كاريم

 

      بال خواهم زد

      تا نگاه تو

      مي شوم زيبا

      با نگاه تو

 

      شاد هستم چون

      با تو هستم من

      مي شود با ما

      اين جهان روشن

 

      نام تو زيباست

      نام فرداست

      صلح و آزادي

      آرزوي ماست

                       شعر از "غلام حسن بومان"

 

 

نامه ای دیگر!

 

 

اين نامه را يك فرزند افغان براي طالبان مي نويسد.

به نام خالق هستي

اول از وطنم مي گويم.از سرزمين روياهايم.از جايي كه در تصوراتم از آن معبدگاه عشق ساخته ام.

سرزمينم جايي كه با او زنده ام و با ياد او نفس مي كشم. درست است كه هرگز نديده ام اما آن جا را دوست دارم. چون هويتم معنا مي گيرد. افغانستان سرزمين دل خسته ها، سرزمين آواره هاي فراموش شده، جايي كه فقط نامش در قلب ها مانده است و خاطراتش در فكر مردمش. اين روياهايمان در دست ناجوانمردان روزگار برباد رفته است خاطرات آن بر اثر توپ و تانك طالبان نابود شده است.

اي طالبان از شما خواهش مي كنم ديگر دست بكشيد. روياهايمان را بر باد ندهيد. سرزمين عشقنان را هستي مان روزگارمان را با خاك برابر نكنيد. بگذاريد ما نيز در آسمان جهان بدرخشيم. بگذاريد اشك هايمان جاري نباشد. شما را به همان خدايي كه مي گوييد به خاطرش مي جنگيم ما را آواره ي كوچه ي بيگانگان نكنيد. ظلمتان را تمام كنيد. به ما كودكان و بچه هاي افغانستان زجر ندهيد. اشكهايمان را جاري نكنيد. چرا مكتبهاي ما را خراب مي كنيد. مكتب هاي ما جاي آباداني كشور است.آنها را خراب مي كنيد؟

مگر مكتب لايق نابوديست؟ بايد آبادش كنيم. بايد سرزمين را دوباره بسازيم. از شما خواهش مي كنيم كه به روياهاي ما دست نزنيد و خرابش نكنيد. بگذاريد ما يك افغاني بدرخشيم مه اينكه خاموش باشيم در اين دنيا. شايد ما سازگر كشورمان باشيم. به اميد آباداني سرزمينمان.

حميرا سعادت- صنف ششم

 

 

نامه اي به طالبان!

 

سلام و احترامات خود را از طرف خواهر آواره ي شما براي برادران طالبان خانه خراب تقديم مي دارم.

اميدوارم با اين همه جنگ و آدم كشي و ريختن خون مردمان بي گناه صحت مند و تندرست باشيد.

چرا شما با آدم كشي و دزدي كردن دختران و پسران و اتنهاري(انتحاري)هايي كه توسط شما رهبري مي شود جوانان مردم را از بين مي بريد؟

كودكان را بي پدر و مادر مي كنيد و زنان را بي شوهر؟

شما با اين كارها چه چيزي به دست مي آوريد؟

شما فكر مي كنيد با از بين بردن مردم بي گناه خداوند شما را مي بخشد؟

اين كار در اسلام وجود ندارد.

 شما وقتي مي گوييد ما مسلمان هستيم و بخاطر دين اسلام مي جنگيم پس چرا انسانهاي بي گناه  را از بين مي بريد؟

من از شما خواهش مي كنم مدرسه ها و كتابخانه ها را از بين نبريد و بگذاريد در كشور پس رفته ي مان افغانستان درس بخوانيم.

بگذاريد در افغانستان آرامي بيايد تا ما از اين آوارگي و بدبختي و بيچارگي دوباره به وطن خود باز گرديم و بتوانيم در مدرسه با آرامش درس بخوانيم.

ما همه افغان ها از شما طالبان خواهش مي كنيم كه دست به دست هم دهيم تا صلح در افغانستان بيايد.

                                                                         از طرف "ويرانه" به طالبان

 

 

مکتب خوب من!

 

 ...فردا مال ماست و فردا را جور دیگر خواهیم ساخت.

خدایا...!

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

 

كميّت يا كيفيت؟!

 

از زمانهاي دور انسانها خصوصاً در جوامع سنتي مثل افغانستان به اولاد هميشه به چشم يك سرمايه و سرمايه گذاري بلند مدت نگاه كرده است.

فرزندان پسر مي توانستند پشتوانه ي كاري و قدرت خانواده بوده و فرزندان دختر كه بدل و يا "سر آليشي" براي پسرهاي همان خانواده باشند و يا ثروتي كه از "گله" يا "قلين" و يا شيربهاي آنها روزگار خانواده و پدر خانواده مي تواند بهتر شود. 

سنت نادرستي كه از نسلي به نسل ديگر منتقل شده و در بسياري موارد تبليغات براي زيادتر كردن جمعيت مسلمانان و يا كش مكش هاي قومي و تركيب جمعيتي هم به ارزش داشتن فرزند بيشتر و توليد مثل زيادتر افزوده است.

اما در اين ميان تنها چيزي كه كمتر مورد توجه و اهميت قرار گرفته است سرنوشت و آینده ی فرزندانيست كه ناخواسته به دنيا مي آيند تا چرخاننده ي سيكلي باشند كه سالهاست همينگونه چرخيده و چرخانده شده است.

و ضرب المثلهاي زيادي كه نقض كننده ي شعار فرزند كمتر و زندگي بهتر مي باشد و توجيهي ديگر براي فرزند بيتشر زندگي بهتر:

-خداوند كه دهان پاره را داد روزي اش را هم مي دهد!

-سنگيني اش را زمين بر مي دارد!

-از بيكار نشستن كرده دختر زاييدن بهتر است!

-صد تا دختر نمي ارزد به يك تارموي پسر!

و....

آيا در عصر حاضر كه حرف اول را سواد و فكر و انديشه ي هر ملت و قوم و نژادي مي زند، داشتن جمعيت زياد اما بدون انديشه و مصرف كننده و سربار نه تنها يك حسن كه سد و مانعي در برابر پيشرفت بسياري از كشورها شده است، درست است؟

بهتر نيست به جاي داشتن هفت- هشت اولاد بي سواد و بدون داشتن هرگونه درك و شعور اجتماعي كه در بهترين حالت ممكن است بتوانند گليم خود را از آب بكشند،  دو يا سه فرزند صاحب كمال و با انديشه و فكر كه بتوانند راهگشهاي ديگر افراد هم باشد تربيت كرده و تحويل جامعه داد؟

دوستي عزيز در زماني دور وقتي كه حرف از داشتن تعداد فرزند مي شد مي گفت: نه!

بايد جمعيت ماها بيشتر از اين شود زيرا هميشه حق قوم ما در تقسيم قدرت  خورده شده است به خاطر كم بودن جمعيت مان!

اما امروز پي برده است كه آنچه باعث افتخار و قدرت و عظمت مي شود نه جمعيت فراوان و بي سواد و ناكار آمد كه افراد لايق و خردمند و پرورش يافته است.

يادش بخير استاد اقتصادم وقتي بحث جمعيت داشتيم يكي از دلايل رشد جمعيت را در كشورهاي جهان سوم نبودن برق و به تبع آن زود خوابيدن والدين و  نداشتن سرگرمي جايگزين براي خانواده ها خصوصاً پدرها مي دانست!

اگر هزينه اي كه صرف خورد و خوراك و پوشاك ناقص هشت اولاد مي شود صرف تعليم و پرورش 2-3 فرزند گردد هم آن كودكان از كودكي خود خير خواهند ديد و هم بزرگان از بزرگ شدن آنان.

هيچ يادم نمي رود زماني در همسايگي ما خانواده اي زندگي مي كرد كه هشت يا نه اولاد شير به شير- هر نه ماه يكي!- داشت و هميشه مي ديدم كه آن بچه ها در كوچه و خيابان هر كدام براي خود بزرگ مي شوند و فقط خدا پشت و پناهشان بود!

يك روز كه از كوچه رد مي شدم ديدم كه 4-5 پنج تايشان در ميان گرد و خاك كوچه مشغول خاك بازي هستند و در گوشه اي يكي از بچه ها كه كمي كوچكتر بود يك قيچي بزرگ را با دو دستش گرفته و در كمين بود كه هر وقت آب بيني برادر بزرگتر كه سخت تمركز كرده و مشغول خاك بازي بود آويزان شده مي آمد پايين، با قيچي، قيچي مي كرد!

 

اگر مکتبم تعطیل شود؟

اطلبوالعلم ولو باالقاچاق!

معمولاً وقتي كلمه ي قاچاق جايي خوانده يا نوشته مي شود آدم منتظر است كه پشت سرش از يك عمل خلاف قانون و يا خلاف شرع كه محكوم و ممنوع است نام برده شود اما ين روزها  يادگيري علم و دانش كه مورد تاكيد تمام پيشوايان مذهبي و ديني مي باشد براي بسياري از كودكان ما در حكم انجام يك كار پر خطر و مشابه قاچاق شده است!!

سه شنبه هفته ي قبل براي چاپ پاكتهاي مسايقه ي جشن معارف كه قرار است از طرف نمايندگي وزارت معارف در 20 اسفندماه برگزار شود در راه رفتن به چاپخانه بودم كه تلفن همراهم زنگ زد و ديدم كه شماره ي 3 افتاد( شماره اي كه تلفن مكتب را به اين نام در گوشيم ذخيره كرده ام) مثل هميشه ضربان قلبم از نگراني دوبرابر شد با صلوات و اَمَ يُجيب گوشي را برداشتم كه ناظم مكتب با صداي لرزان گفت چند دقيقه قبل مدرسه ي ديگري را كه چند تا كوچه از ما بالاتر هست آمده اند و پلمب كرده اند، ما چيكار كنيم؟ ممكنه بعدش بيان سراغ مكتب ما؟

گفتم به دانش آموزان اعلام كنيد كه فردا مكتب تعطيل است تا روز شنبه، كه اگه تا آنوقت نيامدند سراغمان ادامه ي امتحانات نوبت اول را بگيريم.

وقتي رسيدم چاپ خانه به ذهنم رسيد كه يك موضوع ديگر را هم به موضوعات مسابقه مقاله نويسي و انشاء كه بين دانش آموزان مقطع ابتدايي و راهنمايي قرار است برگزار شود  اضافه كنم:

اگر مكتبم را تعطيل كننند

- تا روز شنبه هم همه اش ترس و نگراني داشتم كه اگر خداي نخواسته آمدند و مكتب را بستند چكار بايد بكنم؟

بسياري از دانش آموزان هم ازطريق فاميل و آشنايانشان كه در آنجا بوده اند  از بستن مكتب خبردار شده و ترس و نگراني از بسته شدن مكتب محقرشان را در چهره معصومشان مي ديدم.

مادرم هم كه مثل همه ي مادرها هميشه از ناراحتي و نگراني بچه هايشان ناراحت و نگران هستند وقتي از موضوع خبر شد، "چلپك" يا همان نان روغني كه نذر مخصوص  وطني است را نذر كرد و مي گفت كه خدا چشمشهايشان را كور كند كه سراغ اين مكتب نيايند و باز بچه ها را از سر درس و مدرسه شان آواره نكنند.

اما "گوش شيطان كر" تا امروز كه چهارشنبه است سراغ مكتب ما نيامدند و انشالله تا آخر اين هفته امتحانات نوبت اول بچه ها تمام مي شود.

اما در بسياري از شهرها از جمله اصفهان و مشهد و برخي از مناطق و شهرستانهاي تهران اكثر مكاتب را بسته اند و دانش آموزان مانده اند با چشمان اشكبار و كوله باري از غم در دلهاي كوچكشان و آرزوهايي كه راه دست يابي به آنها را درس و همان مكتب محقرشان مي ديدند.

اين هم نامه ي يكي از دانش آموزان مدارس مهاجرين به رهبر جمهوري اسلامي ايران و درخواست از ايشان براي جلوگيري از تعطيل شدن مدرسه اش:

سلام من به رهبر مهربان مسلمانان جهان

رهبر عزيزم من هميشه دعا مي كنم كه حال شما خوب باشد.

من يك دختر افغاني هستم كه در كلاس سوم درس مي خوانم ولي در دبستان كوچكي كه مدير و معلم و ناظم و همه دانش آموزان افغاني هستيم.

من دوست دارم در آينده فردي مفيدي براي كشورم باشم و براي مردم ستمديده و رنج كشيده كشورم كمك كنم.

شما دوست داريد كه همه بچه هاي مسلمانان جهان درس بخوانند و هيچ كس بيسواد نماند.

ولي حالا مي خواهند مدرسه ما را جمع كنند و ما را نمي گذارند درس بخوانيم. آنها مي گويند كه مدرسه شما غيرقانوني است. ولي من و همه دوستانم مدرسه يمان را خيلي دوست داريم و مي خواهيم درس بخوانيم. شما پدر همه بچه هاي مسلمانان جهان هستيد و من دختر كوچك شما هستم و از پدر مهربان جهان مي خواهم ما را كمك كند. من وقتي كه فكر مي كنم كه ديگر نمي توانم درس بخوانم خيلي ناراحت و غمگين مي شوم و گريه مي كنم كه چرا من يك كودك مسلمان افغاني هستم ولي نمي توانم درس بخوانم. ما به خاطر جنگ و بخاطر هزاران مشكلات ديگه به ايران مهاجرت كرديم. به كشوري كه همه آنها مسلمان و پيرو حضرت علي (ع) است. و رهبر مسلمانان جهان چون حضرت علي (ع) يار و ياور ماست و من دست پيش او دراز كردم كه ما را كمك كند.

زهرا حيدري  كلاس سوم