پالپالک فال کن!  

 

وقتهایی که خیلی کوچک بودم شاید 6-7 ساله ، با خواهر و برادرهایم که همه یکسال و دوسال از خودم کوچکتر و یا بزرگتر بودند در فصل بهار می رفتیم به باغمان که چسبیده به خانه مان بود و انواع و اقسام درختان از زردآلو و گیلاس گرفته تا درخت شیرتوت، توت ابراهیمخانی توت خسک و چنارهای بزرگ که دور تا دور حوض را سایه کرده بودند.

 تقریباً نصف باغ  تاک انگور بود که پدر کلانم با سلیقه و حوصله ی زیادی آنها را کاشته و انواع انگورها را در آن جمع آوری کرده بود و در انتهای باغ و نزدیک دیوار هم چند کرت یونجه یا به قول ما رشقه وجود داشت که سطح همواری داشت و جای بازی و پیش پیشک من و خواهرها و برادرهایم بود و خوردن رشقه هایی که تازه چند برگی شده بودند و هنوز قابل خوردن توسط انسان بود. یونجه ها را دسته دسته کنده و با دهان تر کرده و به نمک می زدیم و می خوردیم و دم غروب  که برمی گشتیم خانه سر و کله ی مان  از خاک و گل دیده نمی شد و دور دهانمان هم از خوردن انواع رشقه و دیگر گیاهان صحرایی یک حلقه ی سبز رنگ تشکیل شده بود و دعوای مادرجان که همیشه می گفت سرو کله تان شده مثل بلا و من همیشه با خود فکر می کردم که بلا دیگر چه جانوری باشد!

یکی از بازیهای همیشگی ما هم بازی با انواع حشرات بود از شکار ملخ و گهواره جنبانک گرفته تا یک نوع حشره ای که معمولاً در فصل بهار و زمان توت سر و کله اش  پیدا می شد و مانند بوق یکسره شده ماشین یک صدایی می کند صدایی شبیه جننننننننننن! که به آنها می گفتیم جین جینک!

پالپالک یا همان فال بینک که ما به آنها می گفتیم پالپالک ، از حشرات مقدس و مورد احترام ما بود که هیچ وقت آنها را اذیت نمی کردیم و همیشه با آنها فال می گرفتیم.

یادم می آید که پالپالک را می گذاشتیم روی دست و دستمان را رو به بالا می گرفتیم. پالپالک هم حرکت کرده ، می رفت به سمت انگشت ها و از آنجا پرواز می کرد و ما همزمان با بالا رفتن و پرواز  پالپالک می خواندیم : پالپالک فال کن که کی پدرم خواهد آمد و از کدام سمت می آید؟

پالپالک هم از نوک انگشتانمان به هر طرف که پرواز می کرد، چند قدمی از پشتش می دویدیم و خوشحال چک چک می کردیم که پدرمان از این طرف خواهد آمد!

از آن روزهاي خوب سالهاست كه مي گذرد و  اما اكنون همه چشم به راه آمدن آرامش و صلح در كشورمان هستيم و پالپالكي هم نيست كه لااقل مسير پروازش را دنبال كنيم به اميد اينكه صلح از آن طرف خواهد آمد!

 

 

 

                                                  دستهای کوچک دعا

 

خدایا من از تو می خواهم که مادر و پدرم را برای من نگهداری و به آنها سلامتی بدهی. خدایا به مریضها شفا بده، زندانی ها را رها کن تا به خانه هایشان برگردند، چون بچه هایشان چشم به راه پدرهایشان هستند. خدایا از ته قلبم می خواهم که وطن عزیزمان افغانستان را آباد کنی تا بچه هایی که هیچ وقت رنگ خوشی و آرامی را ندیده اند خوشحال شوند و آنها هم مثل ما سال نو را با لباسهای نو، کفش های نو، دلی پر از امید شروع کنند. خدایا من از تو خواهش می کنم که فلسطین را هم از چنگال کافران نجات بدهی تا دیگر بچه ها را از بین نبرند. خدایا دعاهای ما را قبول رحمت خود قرار بده تا دیگر در ملک های مردم آواره نباشیم و به وطن برگردیم و به مدرسه اي که خودمان و پدرانمان ساخته باشند درس بخوانیم و آن قدر کوشش کنیم که وطن ستمدیده ی خود را با درس خواندن دوباره آباد کنیم. خدایا از تو می خواهم که آن قدر به من پول بدهی که اندازه نداشته باشد و من هم همه ی آن پول ها را به بچه های بی سرپرست و یتیم و پیرزنان و پیرمردان که در افغانستان محتاج یک تکه نان هستند ببرم و دعای خیر آنها را در بر بگیرم. من می دانم که خدا حرف های ما بچه ها را گوش می دهد. وطن عزیز ما را دوباره آباد می کند و شادی را به ما خواهد بخشید.

خاک تو را ای وطن یک چمن گل کنم

باغ بهار تو را لاله و سنبل کنم

 

                                                            نادیا هاشمی –صنف اول

 

 

آخر آخر آخر آخر آخر!

اولِ اولِ اولِ اولِ اولِ اولِ!!

آخر سال، آخر ماه، آخر هفته، آخرین روز، آخرین ساعت، آخرین دقیقه، آخرین لحظه، آخرین نگاه و آخرین آه...!

و باز اولین ...؟؟

سال نو و عید گل سرخ مبارک!