دستهای کوچک دعا

 

چند روز بعد از تعطیلات نوروز خانم واعظی از از بانوان فعال و با سابقه در مکاتب خودگردان که خودشان هم مدیریت مکتب امام رضا(ع) در اسلامشهر را به عهده دارند برایم  آگهی مسابقه  ویژه کودکان را که به بخش فرهنگی سفارت رسیده بود آورد.

نام مسابقه "دستهای کوچک دعا" بود که از طرف حوزه هنری آذربایجان شرقی و با همکاری کانون پرورشی و چند مرکز فرهنگی دیگر برگزار شده بود.

مخاطبین مسابقه هم همانطور که از نامش پیداست کودکان بود و باید بهترین دعای هنگام تحویل سال خود را نوشته و ارسال می کردند.

مسابقه در 2 بخش داخلی و بین المللی برگزار شده بود که جوایز هر دو بخش آن خوب و نفیس(!)بود.

در بخش خارجی برای نفر اول 300 یورو، نفر دوم 200 یورو و برای نفر سوم 100 یورو در نظر گرفته بودند.

اگرچه فرصت کمی به پایان مسابقه مانده بود اما باز هم از روی برگه ها 1000 تایی تکثیر کرده و با ذکر مشخصات خانه کوکان افغانستان در پایین تمام برگه  آنها را بین دانش آموزان مکتب خودم و چند تا مدرسه ی مهاجرین اطراف توزیع کرده و سه  روز هم برای جمع آوری نوشته ها وقت تعیین کردم.

که خوشبختانه استقبال بچه ها بسیار خوب بود و حدود 600 نفر در آن شرکت کرده بودند که بعد از جمع آوری برگه ها به نشانی حوزه هنری آذربایجان شرقی ارسال شد

این اتفاق مربوط به اواخر فروردین امسال بود.

روز سه شنبه همین هفته از حوزه هنری آذربایجان شرقی تماس گرفتند و اعلام کردند یکی از بچه های شما نفر اول بخش بین الملل شده است.

از قضا فامیل دانش آموز برنده هم موسوی بود- سید مجتبی موسوی-  که البته ایشان نه از دانش آموزان مکتب خودم بلکه از دانش آموزان مکتبی  است که در همان محله ما است و خیلی هم ادعای رقابت دارد و پارسال  هم توانست با یک پلتیک ناجوانمردانه(!) تعداد زیادی از دانش آموزان مدرسه ام  را جذب مکتبش کند و حسابی باعث ضرر و زیان شود!

به خانه دانش آموز زنگ زدم و با پدرش حرف زدم که خیلی خوشحال شدند و بعد از ظهر آمد دفتر، همراه خود آقا مجتبی.

مجتبی کلاس دوم ابتدایی است و کوچولو و زبر و زرنگ. پدرش هم خیاط است.

وقتی گفتم مجتبی به عنوان نفر اول 300 یورو برنده شده چشمهای پدرش گرد شد و خیلی ذوق کرد و خوشحال شد.

قرار شد که که هفته ی دیگر باهم برویم تبریز. چون مسؤول برگزاری مسابقه بسیار تأکید کرد که مجتبی حتماً باید حضور پیدا کن در مراسم اختتامیه ی جشن.

البته از حقیر هم به عنوان مسؤول خانه کودکان افغانستان دعوت شد که در این مراسم شرکت کنم  با هزینه ی خود آنها.

یک مشکل که هنوز حل نشد این است که آقا مجتبی و پدرش مثل بسیاری از مهاجرین هیچ مدرکی ندارند و نمی توانند مسافرت کنند و آفتابی شوند. پدرش گفت می ترسم به خاطر این جایزه گیر پولیس بیافتم و بیچاره شوم.

به هر صورت هفته ی دیگر پنجشنبه باید برویم تبریز برای گرفتن جایزه ی آقا مجتبی و شرکت در مراسم.

 دعا کنید که گیر پولیس مولیس نیافتیم و گرنه آنها را کابل و  مرا هم بندرعباس دپورت خواهند کرد چون کارت شناسایی ام صادره از آنجاست و در تهران اعتباری ندارد!

 

 

 

جشن معارف

 

بالاخره  جشن معارف که قرار بود بیستم حوت گرفته شود بعد از سه چهار بار تأخیر  در بیستم جوزا برگزار شد.

این جشن اولین جشنی بود که توسط نمایندگی وزارت معارف در تهران و برای برای مکاتب خودگردان مهاجرین در ایران برگزار گردید.

حدود 600 نفر آمده بودند که بخش عمده ی آن را دختران جوانی که معلمان و مدیران این مکاتب می باشد تشکیل می داد.

از سفارت هم گروهی آمده بودند. اقای فقیهی مسؤول بخش تجاری، آقای مودودی قنسول سفارت و چندنفر دیگر. اگرچه قرار بود آقای سفیر هم بیایند که نیامده بودند.

مراسم با تلاوت قرآن توسط قاری بین المللی  هموطن که صدای بسیار رسایی داشتند قرایت شد و پخش سورد ملی افغانستان که من خودم به شخصه هیچ مفهومی از آن درک نکرده ام .بعد از آن خوش آمد گویی آقای حسین جعغری نماینده ی وزارت معارف در تهران و شرح مختصر و ناقصی از تاریخچه ی مکاتب خودگردان و چند توصیه برای رفع مشکلات این مکاتب و چند طرح که انشالله به اجرا در بیاید اگرچه زیاد تفاوتی به حال این مکاتب نخواهد کرد.

و برنامه های دیگر که بهترین بخش آن نمایش فیلم آخرین مشق معلم به کارگردانی آقای عباس محمدی بود که با توجه به موضوع فیلم و درک واقعیت های بیان شده در آن اشک معلمین را درآورد.

برای خواندن بیانیه ی سفیر هم قرعه به حقیر افتاد که بخوانم.

اجرای موسیقی که یک پای ثابت برنامه های مهاجرین می باشد بخش دیگر جشن بود که توسط آقای عبدالرحیم جعفری خواننده ی فروتن و مهربان هموطن به صورت لبخوانی اجرا شد که کمی معلمین را به تحرک آورد و نشاطی به جشن بخشید خصوصاً آهنگ رود که شعرش از آقای سید ضیاء قاسمی باشد بسیار زیبا اجرا شده است  و تاکنون چندین بار هم از تلویزیون ایران پخش شده است من خودم آنرا خیلی دوست دارم.

اهدای جوایز به برندگان بخش های مختلف که بیشتر آنا دانش آموزان بودند از بخشهای دیگر برنامه بود.

یکی از بخشهای مسابقه هم بخش انشاء و مقاله نویسی بود که بررسی آثار و انتخاب برندگان آن بر عهده ی بنده گذاشته شده بود و بیشترین تعتاد برندگان را هم داشت، هجده نفر از میان حدود شش هزارنامه.

آقای فقیهی هم سخنرانی کردند که زیاد مناسبتی با معارف و تعلیم و تربیت نداشت اگرچه ایشان خیلی سعی کردند که یک جوری تجارت را که در حیطه ی مسؤولیت ایشان می باشد به تعلیم و تربیت مربوط نمایند.

خواندن نامه توسط دو تن از دختران منتخب مسابقه مقاله و انشا نویسی از بخش های دیگر بود که نفر اول توانست بسیار خوب و با اعتماد به نفس نامه اش را بخواند اما نفر دوم را هنگام خواندن نامه بد جور جو گرفته بود ودر اواخر نامه نزدیک بود بیافتد زمین و غش کن که خدا رحم کرد.

اجرای یک تأتر بیمزه که نمی دانم چگونه انتخاب شده بود از بخش های دیگر بود با چبلک و آن لباسهای کشال افغانی و پتوی معروف که سر شانه ی هر افغانی در افغانستان دیده می شود که بر تن یکی  از بازیگران در نقش یک دانش آموز بی نظم و بی انضباط دیده می شد.

و در پایان که برای تعدادی از مسؤولین برگزاری جشن که یکی از آنا هم خودم بودم جوایزی از طرف نمایندگی اهدا شد.

فیلم بردار مراسم خود آقای عباس محمدی بود و مجری توانای  برنامه هم که توانست برنامه را بسیار خوب اجرا و اداره نماید آقای سرور رجایی شاعر و فرهنگی خوب هموطن بود که در قیاس با  خانم قاسمی مجری دیگر برنامه بسیار خوش درخشید.

اگرچه جشن می توانست با محتوای بهتری برگزار گردد اما در کل با توجه به اینکه برای اولین بار بود که چنین جشنی از طرف نمایندگی وزارت معارف در تهران برگزار می گردید می شود به آن نمره در حد 15 از 20 داد.

و مهمترین نکته اینکه می شود از آن یک سی دی بسیار خوب و وطنی پسند که نشاندهنده ی کار بزرگی است، در آورد و به عنوان یک کار چشمگیر و اعتبار دهنده  توسط  نمایندگی  به وزارت معارف ارایه کرد و الی آخر...!

انشالله  اگر فرصت و عمری باقی بود نقد این برنامه و بررسی هدف از برگزاری و حواشی آن بماند برای فرصتی دیگر.

این هم تعدادی از عکسهای این مراسم:

 

 

آقای حسین جعفری نماینده وزارت معارف ( سمت چب نفر اول) .

دریافت هدیه ی نمایندگی از آقای فقیهی

 

 بخش عمده ی میهمانان را معلمان جوان مکاتب خودگردان تشکیل می داد.

 

 

 

 آقای سرور رجایی و خانم قاسمی مجریان برنامه

 

 

 

نمایشگاه آثار هنری دانش آموزان از بخشهای دیگر مراسم بود.

 

 

آقای جعفری در حال خوانش(!) و آقای محمدی هم در حال  فیلمش!

 

 

سحر خانم دختر مهندس تقی حسینی از دوستان و همکاران قدیمی در مکاتب خودگردان در

 حال بالا رفتن از  پله های ترقی!

 

 

 

فیلم مکاتب خودگردان 

 آقای عباس محمدی کارگردان و فیلمساز جوان و خوش ذوق هموطن تصمیم گرفته بود که فیلم دوم خود را هم درباره ی مکاتب خودگردان بسازد- فیلم اول ایشان هم به نام آخرین مشق معلم راجع به تعطیلی این مکاتب بود که در پاییز 1385 ساخته شد- به خاطر همین یک هفته ای درگیر گروه فیلم برداری ایشان بودیم. با یک گروه 7-6 نفره یک هفته ای کل مکتب را به هم ریخته بودند. از تمام برنامه های مدرسه فیلم گرفتند. از جلسه ی اولیاء و مربیان تا بازی و زنگ تفریح دانش آموزان، جشن الفای دانش آموزان صنف اول که محور اصلی فیلم یکی از معلمان با سابقه و متخصص مکتب به نام خانم حسنی همراه کلاس اولش و یکی از دانش آموزان ایشان به نام فاطمه نوری بود. از دفتر کار من هم که یک زیر زمین با سقف گنبدی است و بسیار دوستش دارم هم فیلم گرفتند در حالیکه باید راجع به مکاتب خودگردان و کارهایی که برای بچه ها انجام داده بودم حرف می زدم. برای گرفتن یک صحنه فیلم از اردوی بچه ها هم کلاس اول خانم حسنی را همراه با یک کلاس دیگر بردیم دماوند. البته با هزینه ی تهیه کننده. رفتیم یک باغ بزرگ که نگهبان آن یکی از هموطنان بود و توسط خانم سیدی از مدیران آن منطقه هماهنگ شده بود با درختان گیلاس و گوجه سبز و زردآلو که جای بسیار باصفایی بود و برای بچه ها خیلی خوش گذشت. یک روز دیگرهم گروه رفت خانه ی قهرمان فیلم و معلمش خانم حسنی. روزهای آخر متوجه شدم که صدا بردار و فیلم بردار هر دو از هنرمندان مطرح سینمای ایران هستند- آقای نجفی صدابردار و آقای جلالی تصویر بردار- و از همراهان ثابت آقای مجید مجیدی کارگردان معروف سینمای ایران، که صدا برداری و تصویربرداری فیلم باران، آواز گنجشک ها و چند فیلم دیگر را برعهده داشته اند. دیدن مکتب محقر اما با صفا و شوق و ذوق دانش آموزان و معلمان با وجود کمبودهای فراوان که برای یادگیری و یاددهی داشتند، برایشان جالب و تحسین آمیز بود و از طرفی هم به خاطر به وجود آمدن این شرایط متاسف و ناراحت بودند. آخر هفته و در پایان فیلم برداری همه از کارهای انجام شده بسیار راضی بودند و می گفتند فیلم مستند خوبی تهیه شده است. انشاء الله که بتواند انعکاس دهنده بخشی از مشکلات آموزش کودکان مهاجر در ایران باشد و هم برای کارگردان دست آوردی به ارمغان بیاورد.

دو سه دهه است که همه چیز ما افغان ها شده است فیلم، از درس دادن و درس خواندن قاچاقی گرفته تا زندگی قاچاقی، رفتن قاچاقی و آمدن قاچاقی و کار قاچاقی و ...!

این تصاویر هم مربوط به اردوی بچه ها و گروه فیلم برداری می باشد.

 

گروه در حال فیلم برداری در مسیر رفتن به دماوند

آقای عباس محمدی در حال فیلمبرداری از دانش آموزان در حیاط مکتب

 

 

گردش علمی

روز پنج شنبه به همراه دانش آموزان صنف اول و دوم و سوم و چهارم رفتیم بازدید از موزه ی حیات وحش دارآباد.

دیدن آنهمه جانور زنده و خشک شده برای بچه ها جالب بود و بسیار خوششان آمد.

بعد از موزه رفتیم پارک جمشیدیه که پارک بزرگ و قشنگی است با درختان پر شاخ و برگ و مجسمه های  سنگی و درختان گیلاس.

بعد از پیاده روی نسبتاْ طولانی رسیدم به وسطهای پارک که جای مناسبتری برای استراحت بود.هر کدام ار بچه رفتند یک گوشه ای زیرانداز خود را پهن کرده و مشغول خوردن نان چاشت شدند. بعد از ناهار هم گروه با دوستانشان رفتند گردش و  گیلاس و گوجه سبز چیدند.

جند تا وطندار هم که از کارگران پارک و مشغول رسیدگی به درختان بودند وقتی بچه ها را دیدند و فهمیدند که هموطن هستیم از بالای درختها برای بچه ها گیلاس می انداختند.

خودم هم که دستم می رسید یکی از شاخه ها را گرفته و برای بچه ها گیلاس چیدم.

 

 

 

 

به بچه ها گفتم شکلک در بیاورند. فهمیدم که اگر از بچه ها شیطنت های کودکانه شان را که همیشه از آن نهی شده اند بخواهی خیلی لذت می برند و مهمتر اینکه بعضی وقتها این کار لازمه.

 

یکی از دخترهای با نمک و شیطون کلاس اولی که اردو را به هم ریخته بود با شلوغ کاری خود.

 

دم درب ورودی موزه بعد از بازدید

 

چند تا گیلاس برای بچه چیدم دیدم همه ی شان هجوم آوردند نزیدک بود زیر پایم کنند

یاد حکایت "بابه گوشت" افتادم!

گروه های دوستی هر کدام در یک گوشه فرش خود را پهن کردند.

 

یکی از برکات اردو همین است که باعث می شود بچه ها در تیم های دوستانه از حالا گروهی 

عمل کردن را یاد بگیرند.

به این دختر ها هم گفتم شکلک در بیاورند که فقط خندیدند.

 

بعد از انداختن عکس به خاطر فشار دانش دانش آموزان یکی از دخترهای با صورت رفت داخل گلها!

خدا فضل کرد طوریش نشد.

ای پرنده ی مهاجر ای همه شوق پریدن

خستگی یک کوله باره روی رخوت تن من