گردش دانش آموزی

طبق قولی که مدتها پیش به دانش آموزان دختر و پسر دوره ی راهنمایی داده بودم امروز با آنها به گردش رفتیم. دخترها به همراه ناظم مکتب رفتند به اردوی زیارتی قم و جمکران و خودم هم به همراه دانش آموزان پسر رفتیم دماوند که آقای نبوی مدیر مکتب گام نوین در آن منطقه برای بچه هابرنامه ریزی باغ و مکان های گردش را کرده بودند. خانم سیدی هم که از مدیران آن منطقه می باشند دانش آموزان را به یکی از باغ هایی که صاحبش را می شناخت بردند که برای بچه ها خیلی خوش گذشت چو ن علاوه بر اینکه در کنار لب جوی و سایه ی درختان به پخت و پز غذاهای خود پرداختند غوره های چند تا درخت زردالو را هم چور کرده و هرکدام یک پاکت غوره برای خود جمع کرده بودند.بعد از آن باهم رفتیم چشمه آب اعلا که در اطراف دماوند می باشد. در آنجا هم دانش آموزان کلی آب معدنی همراه با املاح مدنی! را نوش جان کرده و بطری های خالی نوشابه را هرکدام پر کرده و برای خانواده برداشتند.

این هم چند تا عکس تازه و داغ از این اردو.

 

 قبل از حرکت داخل موتر دخترها رفته و کلی سفارش و توصیه و جمله ی آخرم که مبادا از

همدیگر جدا شوید که خدای ناخواسته گرگ نبردتان و خنده ی دخترها!

 قبیل از حرکت  موتر به سمت دماوند.

 

 در کنار دانش آموزان صنف سوم راهنمایی و الکینی که خودم از میان باغ پیدا کرده و در عکس آوردم!

 

در محوطه ی چشمه اعلا همرا با دانش آموزان و  آقای مهندس صابری از همکاران بسیار خوب.

 در کنار چشمه اعلا که قبل از دیدنش تصور می کردم چه آبی از آن فوران کند اما

خشکسالی این بلا را به روز ش آورده بود!

 نان چاشت!

پکه کو!

 ای لاله مگر چون شد  کاین گونه دلت خون شد؟

 هر وقت این گل را می بینم یاد پدرکلان خدا بیامرزم می افتم که در زمان کودکی یک

 دسته از این گلها را چیده و برایم داده بود.

 

 در سال گذشته یکی از مدارسی که بعد از چندین بار بسته شدن،تغییر مکان و مقاومت مدیر، در نهایت برای همیشه تعطیل شد مدرسه ی رسول اکرم(ص) در افسریه بود. مدرسه ای که قریب به ۱۲ سال برای آموزش کودکان مهاجر تلاش نمود و یکی از قدیمی ترین مکاتب خودگردان مهاجرین در تهران بود.

نامه ی یکی از دانش آموزان این مکتب در  زمان تعطیلی مکتبش.

 

 

                  اگر مکتبم را تعطیل کنند؟

 

لیلا میران  صنف هشتم مکتب رسول اکرم(ص)- افسریه تهران

این جمله آشنای دیرین همه دانش آموزانی است که در مدارس خودگران درس می خوانند و در بیشتر موارد هم به حقیقت تلخی تبدیل می شود. من هم از جمله آنهایی هستم که این جمله برایم تازگی ندارد. کم نبود روزهایی که در حیاط مدرسه سر صف مدیر مدرسه از تعطیل شدن مدارس دور و نزدیک اطراف ما صحبت می کرد. هر روزی که به مدرسه می رفتیم با قانون جدیدی آشنا می شدیم و ما هم بهترین سعی خود را می کردیم تا بهانه ای دست کسی ندهیم که باعث تعطیل شدن مکتبمان شود. ما همه ی این مشکلات را قبول می کردیم و در مدرسه هایی که حیاط آن بزرگ تر از حیاط یک خانه ی مسکونی نیست و در کلاسهای کاهگلی که زمستان سردترین و تابستان گرم ترین روزهایش را به آن هدیه می داد با هم عهد بستیم که درس بخوانیم. بارها شده به این فکر کردم که اگر مکتبمان را تعطیل کنند! فکر کردن به این جمله برایم بسیار سخت بود چون من و خواهران و برادرانم که با این مدرسه آمدیم مشکلات زیادی را پذیرفته و فقط به خاطر اینکه اگر روزی به کشورمان بازگشتیم مایه ی افتخار کشورمان شویم. اما دیگر در موضوع انشاء من ( اگری) وجود ندارد. دیگر آرزوهایی که در قلب بزرگ همکلاسی هایم بود به ناممکن ها پیوست. قولهای بین من و دیوارهای گلی مدرسه ام با پاکن نامهربانیها پاک شد. من دیگر از اگری نمی نویسم بلکه از حقیقتی می گویم که در رودخانه ی زندگی ام جریان دارد. شاید آن خداحافظی من با دوستانم ، با معلمانم در آن روز سرد زمستانی آخرین خداحافظی من بود. آخرین خداحافظی با درخت توتی که در گوشه ی حیاط مدرسه هر روز شاهد هیاهوی دختران و پسرانی بود که کتاب به دست به آن تکیه می دادند و با زمزمه کردن درسهایشان آن درخت را از تنهایی سردش بیرون می آوردند. آخرین خداحافظی با خانم ناظمی که بزرگ ترین هدفش کمک به هموطنانش است. به خواهر کوچکم که امسال با شوق و اشتیاق خیلی بیشتر از ما وارد کلاس دوم ابتدایی شد. اما هنوز کتابهایش نصف نشده بود که باید باور می کرد دیگر نمی تواند به مدرسه برود. به دخترک و پسرکی فکر می کنم که امسال اولین سالی بود که وارد مدرسه شدند و بر خلاف بچه هایی که در کلاسهای بزرگتر با دیوارهایی که هر قسمت آن با یک رنگ و طرحی نقاشی شده، پا در یک مدرسه ای گذاشتند که دیوارهایش با کاهگل و رنگ سفید رنگ شده. آنها با هیچ یک از این توقعات وارد مدرسه شدند و با شادی خود را آماده ی درس خواندن کردند. اما وقتی به برق چشمان دخترکی نگاه می کنم که بعد از تعطیل شدن مدرسه پیش من می آید تا در درسهایش کمکش کنم به خود می گویم: من ناامید نمی شوم و با خودم عهد می کنم که اگر مشکلات دست به دست هم بدهند تا جلوی موفقیت مرا بگیرند نمی توانند چون من بیشترین سعی ام را می کنم تا به هدفم برسم و اگر پاکن نامهربان زندگی بخواهد آرزوهای مرا پاک کند من با قلم امیدم آن را پر رنگ تر می کنم تا به هدفم برسم.

 

 

افغانستان، طالبان،گوساله!

کتابی از نامه های کودکان را به نام «سلام طالبان!» که مدتی بود روی دست گرفته بودم رو به اتمام است و در حال صفحه آرایی می باشد. کتابی که شامل نزدیک به  ۸۲۵ نامه ی کودکان برای طالبان می باشد. حدود ۵۴ نامه مفصل و حداقل در یک صفحه است و الباقی نامه ها هم شامل حداقل ۳ یا ۴ خط از نوشته های منتخب  هر کودک می باشد که همراه با عکس آنها چاپ خواهد شد. انشالله که تا آخر اردی بهشت کتاب از زیر چاپ بر آمده و به دست دانش آموزان برسد.

دیروز که داشتم نامه های رسیده از اصفهان را می خواندم در بین نامه ها به نامه ی جالبی برخوردم که حیفم آمد دوستان عزیزم هم آنرا نخوانند. اگرچه وقت خواندن آن از تشبیهی  که به کار برده بود خنده ام گرفت اما حقیقت نوشته گویای واقعیتی تلخی است که در کشور ما و در جامعه ی ما حاکم است.

 سلام !

ما همه یک گوساله ایم و میهن ما یک گاو و صاحب ما خدا. شما فرض کنید آیا یک گوساله به مادر خودش صدمه می رساند؟ آیا این طور است یا خیر؟ گاو گوساله های خود را بزرگ کرده و به آنها محبت بسیاری کرده و گوساله به مادرش یعنی گاو محبت می کند و از او پشتیبانی می کند. ولی شما این کار را نکرده اید به مادر خود خیانت کردید. شما میهن خود یعنی مادر خود را از بین بردید گوساله که گوساله است همچین کاری نمی کند. اصلاً و ابداً .با این که حیوان است چنین کاری نمی کند. خداوند شما را آفریده است و به شما عقل داده است ولی به حیوان ها خیر. آنها با اینکه عقل ندارند ولی می دانند که مادر کسی است که به آنها محبت کرده است و باید به او محبت کنند. ولی شما این کار را نکردید.

ای بی معرفت های نامرد!

مرتضی حسنی- صنف سوم    مکتب محمد رسوالله(ص) اصفهان