يك درس در يك صبح زود بهاري

امروز صبح زود يعني ساعت 7 و ربع  زنگ دفترم خورد. در را باز كردم ديدم 5- 6 تا از دخترهاي راهنمايي هستند. قبل از اينكه چيزي بگويند با خودم فكر كردم حتماً درب مدرسه بسته مانده و اينها آمده اند دنبال کلید. به همين خاطر با نگراني پرسيدم  كاري داشتيد؟ در مدرسه بسته مانده است؟ گفتند نه آقا درب را باباي مدرسه باز كرده است. كمي كارتان داشتيم. گفتم بفرماييد داخل. يكي شان( مريم غياثي) آمد داخل و در حالي كه به راحتي هم نمي توانست حرف بزند گفت آقا شما روز معلم نيامديد مدرسه كه ما از شما تشكر كنيم به همين خاطر اين را براي شما آورديم اينجا و يك پاكت كوچولو كه با كاغذ خط دار درست شده بود و يك گل محمدي هم روي آن چسبانده شده بود را به من داد و گفت اين را از طرف  خودم و ديگر دخترهاي مكتب به شما تقديم مي كنم. نامه را گرفتم و تشكر كردم.

بعد از رفتنش نامه را باز كردم و خواندم. يكبار ديگر خدا را شكر كردم و خوشحال شدم از حداقل کاری که برای کودکان انجام می دهم و باعث شادی آنها شده ام.

متن نامه اين است:

به نام آفريننده ي علم و هنر

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت مدير مهربان و دلسوز و عزيز ما افغاني ها و آرزوي سلامتي برای شما. صحت و صحتمندي وجود شما بزرگوار و خانواده‌ي محترمتان را از درگاه خداوند متعال خواسته و خواهانيم. اين نامه از طرف فرحناز غياثي كلاس اول راهنمايي تقديم به آقاي موسوي كه خدا كند يادبودي از زحمات بي پايان شما باشد.

اين را مي دانم تا ريشه نباشد و تلاش نكند گل هيچ موقع زيبا و قابل ديدن نيست و اگر تلاشهاي قابل قدر شما بزرگوار كه براي من هم پدر و هم معلم هستيد نبود ما هيچ وقت نوشته يا  خوانده نمي توانستيم و غير از آن انسان هميشه نبايد بخاطر كمك ديگران به كسي كمك كند بلكه مهر و مهرباني آنان را در نظر بگيرد و به آنان كمك كند. من مي‌دانم كه نمي توانم اين زحمات بزرگ شما را جبران كنم همان طور كه تا حالا و تا قيامت هم زحمات پدر و مادرم را نتوانستم جبران كنمو من نتوانستم يعني دستم بند بود تا كادو يا هديه اي براي شما بگيرم واقعاً مرا ببخشيد. من از وقتي كه به اين مدرسه آمدم نه تنها علم آموختم بلكه اخلاق و فداكاري را نيز آموختم و من هم مي خواهم مثل شما شمع بشوم و بسوزم و براي ديگران نور و روشنايي بدهم. خصوصاً مردم افغانستان كه در تاريكي مانده اند. اگر هر جاي دنيا باشم اين خاطره و كارهاي شما به من قوت قلب مي‌دهد و باعث شكست نخوردن من و پيشرفت فرهنگ و علم خودم و ديگران مي‌شود و همه‌ي اين چيزها را و سرچشمه‌ي همه‌ي اينها را از آن شما مي دانم هر كسي كه پيشرفت مي كند استاد بزرگ و ماهري دارد و من الگوي خوبي براي خدمت يا همان كمك به مردم دارم كه شما هستيد. بايد به شما بگويم كه اين روز شكفتن و روز معلم كه روز پرواز علم و هنر است را به شما تبريك بگويم و از خداوند آرزوي پيشرفت بيشتر شما را دارم و خدا كند كه صد سال ديگر هم زنده و شادمان باشيد. روز معلم را دوباره تبريك مي‌گويم و ما را ببخشيد كه در مشكلات زيادي افتاديد بخاطر تعليم و تربيت ما بود آرزوي سربلندي شما بهترين آرزوي من و خانواده ام است ديگر وقت شما را نمی گیرم. خداحافظ. 

 

ارسال 19 هزار اثر از 20 کشور به جشنواره بین المللی دستهای کوچک دعا

تبریز - خبرگزاری مهر: دبیر جشنواره بین المللی دستهای کوچک دعا و مدیر حوزه هنری آذربایجان شرقی اعلام کرد: تعداد 19 هزار اثر از 20 کشور جهان به جشنواره بین المللی دستهای کوچک دعا در تبریز ارسال شده است.

حسن نجفی به خبرنگار مهر در تبریز گفت: گرچه این جشنواره تنها دومین دوره بخش بین الملل خود را می گذراند اما استقبال دو هزار و 500 کودک از سراسر دنیا از جشنواره «دستهای کوچک دعا» در رخدادهای فرهنگی کشور بی نظیر بوده است.

وی خاطرنشان کرد: با توجه به اتمام زمان پذیرش آثار اما همچنان سیل آثار ارسالی به جشنواره بین المللی دستهای کوچک دعا ادامه دارد و دبیرخانه این جشنواره با مشکل انبوه آثار و ثبت آنها مواجه گردیده است.

نجفی ضمن اشاره به کشورهای شرکت کننده در این جشنواره افزود: علاوه بر حضور گسترده و استقبال کودکان میهن اسلامی مان ایران، در روزهای اخیر آثار متنوعی از کشورهای افغانستان، هلند، ترکمنستان، عراق، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، روسیه، پاکستان، هندوستان، ترکیه، سوریه، فلسطین، ایتالیا، بلژیک، کانادا، ایتالیا، تاجیکستان، استرالیا و ارمنستان به دبیرخانه جشنواره رسیده است که بازخوانی و انتخاب آنها برای داوری آغاز گردیده است.

به گفته وی کودکان کشورهای افغانستان با تعداد پنج هزار و آذربایجان با تعداد سه هزار اثر حضور پررنگی در این جشنواره دارند.

نجفی در خصوص انتخاب آثار ارسالی گفت: گروه اول انتخاب این جشنواره از دو هفته پیش کار بازخوانی آثار را آغاز کرده و با وجود خیل آثار ارسالی روبرو و همه توان خود را برای اتمام بازخوانی تا تاریخ مقرر به کار گرفته است.

مدیر حوزه هنری آذربایجان شرقی ضمن تقدیر از همکاری سازمان های مختلف در برگزاری این جشنواره گفت: سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، خانه کودکان افغانستان در ایران، کانون های پرورشی مراکز سراسر کشور، شبکه های دو و سحر مهمترین نقش را در جمع آوری دعهاهای کودکان ایران و جهان بر عهده داشته اند.

دبیر جشنواره دست های کوچک دعا با بیان اینکه هئیت انتخاب این جشنواره از برجسته ترین کارشناسان کشور تشکیل شده است تصریح کرد: آذرمیدخت آذرهوش( کارشناس و مسئول روابط عمومی شبکه دو سیمای جمهوری اسلامی ایران)، الهه کسمائی (تهیه کننده گروه کودک شبکه دو سیما)، کمال شفیعی (شاعر و نویسنده کودک – کیهان بچه ها)، علی اصغر مقنی(کارشناس ادبیات کودک و کانون پرورش فکری کودکان ونوجوان استان)، فریبا محمدی (شاعر و نویسنده - آموزش و پرورش استان) و امینه اسدی (شاعر - نویسنده و استاد دانشگاه) اعضای هیئت انتخاب در هر دوبخش داخلی و بین المللی است.

وی اعلام اسامی هیئت داوران را به زمان دیگر موکول کرد.

گفتنی است، فراخوان چهارمین دوره جشنواره دست های کوچک دعا و دومین دوره بخش بین الملل از آذرماه سال 87 آغاز شده و تا روز 15 اردیبهشت ادامه دارد.

اختتامیه این جشنواره روز 15 تیرماه (5 جولای 2009 ) همزمان با ولادت امیرالمومنان در تبریز برگزار و نفرات برتر آن تقدیر می شوند.

 

ما هم می توانیم

یادم می آید روزهای آخر دانشگاهم بود و درسهایم رو به اتمام. کم کم وسایلم را جمع می کردم که باید از خوابگاه بروم. وقتی داشتم کتابهایم را جمع می کردم یاد تمام دوران تحصیلم افتادم و یاس و نامیدی از آینده و اینکه باید برای همیشه  از کتاب و درس و کلاس و  مدرسه خدا حافظی کنم و مانند بسیاری دیگر هموطنانم مأیوس از کاری که متناسب با تحصیل و تحصیلات آنها باشد، بروم دنبال کاری مثل بسیاری از دیگر مهاجرین. خیاطی زیاد کار کرده بودم و دستم به خیاطی راست بود و زیگزال دوزی را با مهارت بلد بودم. این با کلاس ترین کاری بود که می توانستم بعد از این همه درس خواندن برای خود دست و پا کنم. یادم می آید وقت جمع کردن وسایلم گریه کردم. برایم وداع با کتابهایم سخت بود. همیشه بهترین پولهایم را برای خریدن کتاب پرداخته بودم اگرچه بسیاری از کتابهایی را که خریدم هرگز تا آخر نخوانده ام.

سال 1379 بود و نزدیکیهای اردی بهشت ماه که محمد کریم گفت نادر نذر کرده ام که اگر پولی به دستم رسید برای کودکان هموطنم که از درس بازمانده اند یک مدرسه ی خیریه باز کنم تا بدینوسیله هم بچه ها با سواد شوند و هم کار خیری کرده باشم برای شادی روح پدرم.

همان روزها با جدیت دنبال کار راه اندازی مدرسه بود بدون اینکه بداند چگونه و کجا می خواهد این مکتب را باز کند. من همان کرج و اطراف آن را پیشنهاد کردم. یاد می آید گفت نه. باید مدرسه را در تهران بگیریم که دسترسی به امکانات و مهاجرین بیشتر است و بهتر می توان کار کرد. چند بار هم با اجبار دوستانه مرا با خود به مرکز کامپیوتر دانشکده برد تا فرمهای ثبت نام را طراحی کند. نه من می دانستم که چیکار باید  بکنیم و نه خودش. او بسیار جدی بود و من مأیوس چون انجام این کار را خارج از توان خودم و تقریباً ناممکن می دانستم.

اگرچه یک فرم ثبت نام اولیه برای ثبت نام بچه ها طراحی کردیم اما نمی دانم از کجا خبردار شده بود که در اطراف تهران یک مکتب ویژه مهاجرین وجود دارد. با هم رفتیم باقر آباد شهر ری به دیدن مدیر آن مکتب. یادم می آید هوا بسیار گرم بود و هر دو عرق ریزان و پرسان پرسان مکتب را پیدا کردیم. مکتبی محقرانه  با میز و نیمکتهای شکسته که حتی در راهرو آن هم میز و نیمکتهایی را چیده بودند و چند دانش آموز در حال درس خواندن بود. اولین بار بود که وارد مجموعه ای می شدم که تمام اعضا و مسؤولین آن افغانی بود.

حس عجیبی داشتم. ترسی هم در درون خود احساس می کردم از اینکه نتوانم بمانم و از پس این کار برآییم. خانم رضوی ناظم مدرسه آمد و پرسید که برای چی منظوری آمده ایم که آقای مرادی گفتند ما با مدیر مکتب کار داریم. گفت مدیر مکتب خانم شریفی است و چند دقیقه رفته بیرون و باید کمی صبر کنید. بعد از مدتی خانم شریفی آمد. خانم مرضیه شریفی. بسیار جدی بود و کنجکاو که ما برای چه و از کجا آمده ایم. آقای مرادی خود را معرفی کردند و هدف خود را از آمدن به آنجا گفت. من هم خودم را معرفی کردم. بعد از معرفی بیشتر متوجه شدم که خانم شریفی از فامیلهای دورمان است و ایشان را یک بار در کودکی و در روستایم اله چپن(علی چوپان) وقتی به خانه یکی از فامیلها آمده بود دیده ام. بسیار خوشحال شد و به ناظم یک یادداشت کوچک داد. بعد از مدتی دوتا نوشابه ی خنک برایمان آوردند. آقای مرادی در مورد کم و کیف راه اندازی مدرسه پرسیدند و خانم شریفی هم منطقه زمزم(موقعیت قعلی مکتب) را برای راه اندازی پیشنهاد کردند و گفتند آنجا مهاجرین بسیار زیاد است و مکتبی هم برای آموزش کودکان آنها وجود ندارد. شخصی به نام آقای مهندس ترابی را هم معرفی کردند و آدرس خانه اش را دادند که برویم دیدنش و از ایشان برای اطلاع رسانی به مهاجرین کمک بخواهیم. یک روز دیگر باهم آمدیم میدان راه آهن و از آنها با مینی بوسهای درب و داغون خط زمزم آمدیم زمزم. اشباهاً دو ایستگاه پایین تراز خانه ی مهندس پیاده شدیم و در آن هوای گرم خرداد ماه پرسان پرسان خانه ی ایشان را پیدا کردیم. از ما با گرمی پذیرایی کردند از کاری که قرار بود انجام شود بسیار استقبال کرد و گفتند تعداد زیادی از بچه ها در این منطقه به مدرسه نمی روند چون مدارس دولتی آنها را به خاطر نداشتن کارت شناسایی ثبت نام نمی کند و کسی هم پیدا نشده است که برای آنها مدرسه ای راه اندازی کند. آقای مهندس ترابی خودشان معلم زبان بودند و برخی کلاسهای خصوصی را برای مهاجرینی که قصد عزیمت به خارج داشتند می گذاشت و همسرشان هم قابله بودند و به همین خاطر شناخت کافی از مهاجرین داشتند و مردم هم ایشان را می شناختند.

همان روز باهمدیگر چند بنگاه را گشتیم و خانه های زیادی را هم دیدیم اما آقای مرادی هیچکدام را نپسندیدند و دنبال جای بزرگتر و بهتر بودند.

چند روز بعد از آن به خاطر آنکه باید از خانه اسباب کشی می کردیم من مجبور شدم بروم مشهد. این قضیه حدود سه – چهار ماه طول کشید. دورادور با آقای مرادی در ارتباط بودم و از پیشرفت کار مدرسه خبر می گرفتم. ایشان مدرسه را در اواسط مرداد ماه راه اندازی کرده و معلمین زیادی برای تدریس استخدام کرده بودند. استقبال دانش آموزان هم بسیار خوب بود به گونه ای که تا اواخر مهر ماه تعداد دانش آموزان به حدود 600 نفر رسیده بود و واحد دوم را هم راه اندازی کرده بودند. آقای قدرت الله افشار و محمد امین مرادی هم در گزینش و استخدام معلمین و ثبت نام دانش آموزان و تعیین سطح دانش آموزان همکاری داشتند که تا این مرحله من به خاطر گرفتاری خانه افتخار همکاری را نداشتم و اواسط آبان ماه بود که آمدم تهران. واحد دوم راه افتاده بود و هنوز دانش آموزان برای ثبت نام به این واحد می آمدند. مدرسه روال عادی خود را پیدا کرده بود و معلمین هرکدام با علاقه فراوان مشغول تدریس بودند. اگرچه بی تجربی و نداشتن تخصص باعث به وجود آمدن مشکلات زیادی می شد اما اراده ی و تدبیر مدیریت مکتب و همکاری دیگر دوستان سبب می شد که برای هر مشکلی سریعاً راه حلی پیدا شود.

... امروز نزدیک به ده سال از آن روزهای خاطره انگیز می گذرد. بسیاری از دانش آموزانی که صنف اول و دوم را پیش ما خواندند امروز پیش دانشگاهی می خوانند. دوستان و معلمها هرکدام به هرگوشه ای رفته اند و مشغول کار و زندگی خود هستند اما مکتب امیرالمؤمنین(ع) با وجود بارها تعطیلی و تهدید اما هنوز همچنان پابرجاست و هر روز کودکان زیادی با امید به رفتن به مکتب شوق مندانه از خانه بیرون می زنند و خوشحالند که آنها هم مدرسه ای دارند.

این هفته هفته ی معلم است و روز شنبه بچه ها صنف های خود را به شکل زیبایی آراسته و جشن با صفایی گرفته بودند، هرچند در و دیوار کلاسها و مدرسه بی شباهت به مخروبه نیست اما دیدن این تضاد برایم بسیار زیبا بود و انرژی دهنده. جای دوستان خصوصاً محمدکریم مرادی که مدرسه امیرالمؤمنین(ع) ثمره ی تلاشها و پایمردی های ایشان است خالی بود. روح پدرش شاد.