یکی از نتایج شوم جنگ که هنوز ادامه دارد و به عنوان یادگار نامبارک، سالهای سال نیز ادامه خواهد داشت قربانی شدن کودکان معصومی است که بر اثر بمب ها، گلوله ها و مینهای منفجر نشده جان خود را - و در صورت خوش شانسی یکی از اعضای بدن خود را -  با انفجار گاه و بیگاه آنها از دست می دهند. افغانستان یکی از کشورهایی است که بالاترین میزان معلولین جنگی اعم از کودکان و بزرگسالان را دارا می باشد.

نوشته ی زیر که توسط دوست بزرگوارم آقای مهندس زواری و در زمان سردبیری ایشان در مجله طراوت و از زبان یک کودک معلول  نگاشته شده است را همیشه در ذهن دارم. 

خدایا!

خدایا تو چه قدر خوب استی که گپ مرا گوش می کنی!

اول از همه از تو می خواهم...

که همان پایم را که مین پراند و مادرم می گوید به آسمان پیش تو پرتاب شده ، زنده و سالم حفظ کن! من هر وقت یادم می آید که یک پایم در بهشت پیش خدا امانت است خیلی خوش می شوم. لطفاً آن را به کس دیگری ندهی چون من بدون آن نمی توانم در بهشت بدوم و بازی کنم.

خدایا به معلممان یک موتور کلان بده تا هر وقت خواست مرا سر راه مکتب سوار کند( چون وقتی مرا می بیند دلش می سوزد و سوار بایسکل اش می کند) و به مکتب برساند پایم خواب نرود، چون همیشه پایم روی میل بایسکل خواب می رود.

الهی، نسل قورباغه ها و ماهیهای جوی پیش خانه ما را زیاد کن. چون من خیلی آنها را دوست دارم و همیشه با آنها بازی می کنم و هر وقت بچه های کوچه آزارم می دهند با آنها درد دل می کنم!

کرامت انسانی

از روز شنبه گذشته با 19 نفر دیگر از همکاران مشغول گذراندن دوره فشرده ی مدیریت آموزشی زیر نظر آقای دکتر طاهری هستیم،آن هم روزی هفت ساعت از هشت و نیم صبح تا پنج و نیم عصر. آقای دکتر آدم باسواد و با تجربه ای هستند خصوصاً که مدت سه سال هم به عنوان مشاور اعزامی از طرف دولت ایران با وزارت معارف افغانستان همکاری داشته اند و با نظام آموزشی کشورمان به خوبی آشنایی دارند و همینطور با شهرهای مختلف و غذاهای مختلف! آقای دکتر در طول تدریس مثالهای بسیار از دوره ی همکاری با وزارت معارف همراه با اظهار تاسف بیان می کنند. از بی سروسامانی ها و بی سوادی های فراوان در آن وزارت خانه گرفته تا تبعیض های وحشتناکی که میان معلمان و مشاوران و کارمندان رده بالای وزارت معارف وجود دارد از نان چاشتی که می خورند تا تفاوت حقوقی ده و پانزده هزار دلاری.می گفت در وزارت معارف بخشی که عموم کارمندان غذا می خورند نان چاشتشان در بهترین حالت مقداری نخود جوش داده با مقدار کمی برنج است با یک تنگ آب و یک لیوان که تقریباً ۳۰ نفر کارمند از همان استفاده می کنند در حالی که غذای مشاورین و افراد بالادست از بهترین رستوران تهیه می شود و آن هم در چند نوع که شاید پول یک وعده ی غذای جناب مشاور برابر با پول کل غذای آن ۳۰ نفر باشد.

 می گفت چیزی که در آنجا به راحتی و به آسانی زیر پای همه لگد مال می شود کرامت انسانی افراد است مخصوصاً زنان و ظلمهای بیشماری که افراد بالادست به زیر دستان روا می دارد. و تاکید همیشگی بر اینکه تا وضع آموزش و سواد در کشور شما درست نشود هیچ چیز دیگری درست نمی شود و اگر هم چیزی به ظاهر درست شود ماندگار نخواهد بود.

و بازهم می گفت بیش از دو سوم کمکهایی که از طرف جامعه جهانی به کشور افغانستان می شود توسط دولتمردان و انجوها به یغما می رود و مثالهای بسیار دیگری که همگی نشان از وضعیت اسفناک جامعه ی ما دارد و ستمهایی که خودمان به همدیگر روا می داریم.

راستی وقتی ما خود به همدیگر اینگونه ظلم می کنیم چه انتظاری از دیگران می توان داشت؟

 

آوارگی به من آموخت

 

آوارگی به من آموخت که چگونه به دنیا نگاه کنم و چگونه در آن زندگی کنم و به زندگی دیگران چگونه بنگرم.

به من آموخت که چگونه با همنوعان خود رفتار کنم و آنها را چطور ببینم.

آوارگی به من فهماند که این دنیا یک رو ندارد. به من یاد داد که مثل بعضی ها نباشم و مثل بعضی ها رفتار نکنم.

دانستم در حالی که با من بد صحبت می شود برعکس آنرا با دیگران انجام دهم.آوارگی با اینکه مرا با غم و سختی های فراوان همراه کرد اما فهماند تا اگر زمانی فرد مفیدی در جامعه شدم با کسانی که حال امروز مرا داشته باشند چگونه رفتار کنم، با آنها چطور صحبت کنم و آنان را چگونه یاری دهم.

شاید اگر آواره نبودم این جملات هیچ وقت دل من جایی نداشت زیرا آنوقت فکرم را چیزهای دیگری پر می کرد.

اما این همان غم ها و سختی هایی است که در طول سالهایی که در آوارگی بودم و به سختی زندگی کردم باعث شد که چنین بیندیشم و آنرا در دل خود جای دهم.

تنها من نیستم، زیادند کسانی که چنین وضعی دارند. آنها نیز زندگی برایشان سخت است و درس خواندن مشکل است.راه رفتن در خیابانهای  اینجا برای همه ی ما دشوار است چون ما اینجا آواره ایم و این تنها دلیل آنهاست و ما در این هنگام تنها یک نام را در دل داریم و آن نام جز نام بزرگ خدا نیست.

چی می شد همه ی آدمها مثل ما فکر می کردند. آنها هم غمهای ما را می فهمیدند و با دنیای ما آشنا می شدند و به دل غمگین ما اندکی شادی می بخشیدند. اما اندک کسانی هستند که چنین اندیشه می کنند و دیگران همگی به فکر دنیای خودشان هستند. آوارگی به من آموخت که مثل این گروه نباشم چون ما همگی بنده ی یک خدا هستیم و وظیفه داریم به همنوعان خود کمک کنیم. آنها را اذیت نکنیم. به آنها بی حرمتی نکنیم. درست است که با ما چنین رفتاری می شود اما ما نباید با کسی چنین رفتار کنیم. چون که ما همه باهم برابر و برادریم. آوارگی به من فرصت داد تا به این فکر کنم که چرا وقتی همه ی ما انسانیم گروهی مثل من همه چیزمان با گروه دیگر تفاوت داشته باشد؟ چرا بزرگترین و بهترین چیزی که ما داریم از کوچکترین چیزی که آنها دارند بی ارزش تر است؟

جبار احمدی- صنف هشتم- مکتب امیرالمؤمنین(ع)